Tuesday, March 31, 2009

ادامه عکس های پیمایش رستم آباد تا رحیم آباد

بنده یه فتوبلاگ در فضایی تخصصی تر و حرفه ای تر هم دارم. اگه خواستین می تونین از اینجا هم بعضی از این عکس ها رو ببینین و البته کارهای دوستان عکاس از جاهای دیگه جهان رو هم تماشا کنین .
این عکس، با خودش حسی رو برام داره که نمی تونم و شاید هم نمی خوام توصیفش کنم. فعلا که حسه در نمیشه !
این نمای جنوب شرقی قله درفک هست. می گن نام این قله که بزرگ ترین دهانه آتشفشانی ایران هست از دال فک به معنای آشیانه
عقاب گرفته شده و در دهانه ی آتشفشانی این قله غاری یخی وجود داره. منطقه رستم آباد و درفک محل تمدن های باستانی بوده و تا دلتون بخواد زیر خاکی تو این جاها هست. جالبه بدونید روستایی در منطقه رستم آباد بوده که بعد یه مدتی می بینن یهو این روستا خالی از سکنه میشه. تحقیق می کنن می بینن که این ها همه رفتن خارج از کشور و تهران و از این ها ، نگو که این ها یک گنج بزرگی رو پیدا کرده بودن و بعد با هم دست به یکی کردن و همشو فروختن و هر کدوم رفتن پی زندگی خودشون. الحق که باید به تعاون و همکاری و کار تیمی شون اون هم در یک چنین گستره ی نفرات و چنین حوزه ای احسنت گفت. از ایرانی جماعت بعیده !

این هم از دشت زیبای دیلمان


روستای شاه شهیدان و امام زاده معروفش

بهارم آرزوست ...



با این عکس خیلی حال کردم، ایول به خودم !
امیدوارم شاهد روزی نباشیم که طبیعت سرسبزی که در اون عکس ها دیدیم به این شکل و شمایل دربیاد...


این هم از عروس گیلان، سماموس


بی ربط : مهران مدیری در مجموعه مرد دو هزار کار جالبی انجام داده. موسیقی این مجموعه از کارهای کلاسیک و متفاوت با موسیقی پاپیولاری که معمولا این ور و اون ور می شنویم انتخاب شده که بنظرم می تونه به تقویت گوش موسیقیاییمون کمک کنه .


خوش باشید بدون هر گونه ملال







عکس های گزارش پیمایش رستم آباد تا رحیم آباد-1

بالاخره با کلی دنگ و فنگ و به لطف کمک های فنی محراب که هر وقت تو نت گیر کردم به دادم رسیده تونستم این عکس ها رو آپ کنم. این هم از قسمت اول تصاویری که تو مسیری که گزارشش رو تو پست قبلی خوندین گرفتم. یه سری از تصاویر از تو ماشین و در حال حرکت گرفته شده.
این تصویر فکر کنم مال دو راهی قبل دشتویل هست.


این یکی هم


این خونه های تو تصویر پایین هم فکر کنم مال روستای بره سر هست. یه بار چند ماه پیش بدون برنامه ریزی قبلی برای رصد هلال ماه و رسیدن به آسمون صاف در حال که همه جا بارون بود با همین دوستمون و یکی دیگه از دوستان با ماشین از این مسیر بره سر رفتیم تا داماش از اون جا هم رفتیم جیرنده ! و بعدش از لوشان دراومدیم ! اون هم تراورس جالبی بود فقط تفاوتش در این بود که اونجا تو مه داشتیم می رفتیم و هیچی از این طبیعت بکر دور و برمون رو درست و حسابی ندیدم. اگه یادتون باشه اون موقع چند تا از عکس هایی که تو مسیر گرفته بودم رو اینجا گذاشته بودم.


انبوه خونه هایی که سمت راست بالای تصویر زیر می بینین مربوط به روستای چهار محل هست که واقعا هم این اسم برازندشه چون به اندازه چند تا روستا هست که انگاری کنار هم قرار گرفتن. یه بار تابستون پارسال با یکی از دوستان از پشت اون کوه هایی که روشون برف نشسته و بالا سمت راست چهارمحل هستن یعنی دقیقا از نزدیکای جاده لوشان به جیرنده از محل معدن سنگ نسوز سمت تونل شماره 10 پشت کوه مارخانی تا بالای کوه رفتیم، از نزدیکی های بنای تک و تنهای امامزاده حمزه که بیشتر شبیه رصد خونه بود رد شدیم و با یه قطب نما و یک نقشه 1:250000 خودمون رو رسوندیم به یه جاده خاکی بکر سمت ولگه سر و از اونجا توی مه غلیظ تو همون مسیر پای پیاده تا شیرکده رفتیم و اونجا هم عقب یه نیسان وانت که گمان نکنم چیزی بنام کمک فنر داشت سوار شدیم که ما رو تا حشمت آباد کنار جاده آسفالته منتهی به چهار محل رسوند . اون هم بدون برنامه ریزی قبلی برای بار اول . یادش بخیر، خیلی خوش گذشت البته نزدیک بود سگ ها پاره پوره مون کنن و یه مار هم بنده رو نیش بزنه ...! یه وقت نگین این پسره چقدر از خودش تعریف می کنه ها، به جان خودم اینا همه خاطره هست. البته خاطرات خوب .












از گلنگش عبور کردیم . خداحافظ منطقه رستم آباد سلام منطقه دیلمان



Monday, March 30, 2009

گزارش پیمایش مسیر رستم آباد تا رحیم آباد




بقیه عکس ها رو در پست بعدی میذارم .
از اوایل تابستون سال قبل درگیر اجرای ایده ی پیمایش یا تراورس دامنه جنوبی قله درفک با ارتفاع 2700 متر در جنوب استان گیلان که بزرگ ترین دهانه ی آتشفشانی ایران رو داره، اون هم بصورت پیاده بودم .
متاسفانه تا این لحظه این اقدام عملی نشده اما روز شنبه تونستم این ایده رو با کمی تغییر و بسط به نواحی دیگه ی استان عملی کنم .
هفته قبل، دوستم سهیل خوشبین فر پیشنهاد یک روز کوهنوردی یا طبیعتگردی رو داد. بیشتر خاطرات مشترک ما مربوط به رصدهای شبانه در کوه و دشت می شه که الحق هم خاطرات شیرینی بودند .




بعد از کمی فکر، این ایده رو پیشنهاد دادم :
حرکت با ماشین از رشت به رستم آباد و توتکابن، سی دشت، شاه شهیدان، دیلمان، اسپیلی، زیاز، منطقه اشکور، رحیم آباد و بازگشت به رشت . این یعنی بیش از دو برابر اون چیزی که قبلا مد نظرم بود. یعنی حرکت از جنوب گیلان ( نزدیک رودبار ) ، دور زدن قله درفک و ورود به منطقه دیلمان و به جای اینکه از سیاهکل و لاهیجان که مسیر روتین برای سفر به دیلمان هست پایین بریم به سمت اشکورات بریم و از شرقی ترین بخش های گیلان پایین بیایم، کاربزرگی که واقعا نمی دونم آیا قبل از این کسی در یک روز و بصورت پیوسته انجام داده یا نه ...
مسیرهای موجود و امکان گذر بر روی نقشه های مختلفی که داشتم و همچنین تصاویر ماهواره ای نه چندان با کیفیت گوگل رو بررسی کردم. تو اینترنت هم دنبال گزارش های احتمالی از گروه های دیگه برای بخش اول مسیر (تراورس درفک) گشتم و یه چیزایی پیدا کردم .
تمام تمرکزم روی مسیر توتکابن به شاه شهیدان بود. هر نقشه ای یک مسیر رو نشون می داد و این باعث سر در گمی ام شده بود ضمن اینکه پیش از این در مهر ماه سال قبل در برنامه صعود ناموفق(بخاطر وضعیت جوی) مشترک گروه های سپهر و تیلار به درفک بخشی از مسیر رو طی کرده بودم و اطلاعاتی هم از اون جا داشتم. در منطقه دیلمان هم با توجه به اینکه قبلا اونجا کار اجرایی انجام داده بودم و غیر از اون بصورت خانوادگی هم چند باری رفته بودم آشنایی نسبی با روستاهای منطقه داشتم . اما از منطقه اشکور هیچ شناختی نداشتم .
با توجه به اینکه می خواستم مسیر بکر و زیبایی رو پیمایش کنیم، سرانجام این مسیر رو انتخاب کردم :
رشت – توتکابن – روستای سندس – روستای چله ور – روستای دشتویل روستای دفراز – روستای پلنگ دره – روستای رشی – روستای سی دشت – روستای امامزاده نورالعرش – ناوه – سیاه دشت بن – روستای گلنکش – روستای امامزاده شاه شهیدان - روستای آسیابر – دیلمان – اسپیلی – توقف در اسپیلی برای نهار در رستورانی که از قبل می شناختیم – ادامه مسیر تا زیاز و عبور از کلی روستای دیگه و نهایتا رحیم آباد - رودسر و بازگشت به رشت .
بخشی از مسیر، جاده خاکی بود . در مورد اینکه آیا خودروی سمند دوستم می تونه تمام مسیر خاکی نورالعرش رو تا گلنگش و شاه شهیدان ادامه بده مطمئن نبودم و در صورت لزوم باید برمی گشتیم و از مسیر آسفالتی به سمت گلنکش که بکر بودن و نزدیکی به درفک رو نداشت، استفاده می کردیم .
قرار ما درآخرین ساعات جمعه برای صبح روز شنبه 8 فروردین 88 قطعی شد و یک مهمونی بزرگ رو بخاطر این برنامه بی خیال شدم و کلی به شکمم صابون زده بودم که یهو نیمه شب دوستم خبر داد که مشکلی براش پیش اومده برنامه رو برای یکشنبه بذاریم . یکشنبه ای که با توجه به پیش بینی سایت های هواشناسی، هوای استان ابری یا بارانی می شد . هیچی دیگه، ضد حال رو خوردم .
اما ساعت 8:20 صبح شنبه، زنگ گوشی ام به صدا دراومده . از خواب بیدار شدم و گوشی ورداشتم . دوستم بود. برنامه اومد سر جاش ، البته با کمی تاخیر . قرار شد ساعت 9:30 صبح بیاد دنبالم .
و این طور شد که عملی کردن تمام حرف ها و نقشه هامون رو آغاز کردیم .
GPS، نقشه ها ، متن خلاصه مسیری که باید طی کنیم شامل کیلومتراژها و روستاها، دوربین عکاسی، سه پایه، دوربین دو چشمی، ترقه برای دور کردن سگ ها و بقیه وسایلی که لازم می شد رو بار کوله هامون کردیم .
ساعت حول و حوش 9:45 در هوایی آفتابی و گرم از رشت حرکت کردیم ، ساعت 10:26 دقیقه به شهر توتکابن در مجاورت رستم آباد و به فاصله تقریبی 50 کیلومتری رشت رسیدیم. در اینجا کیلومتر ماشین رو یادداشت کردیم . می خواستیم گزارش دقیقی از مختصات تمام نقاط کلیدی و کیلومتراژ اون ها از ابتدای مسیر تهیه کنیم تا هم خودمون بعدا استفاده کنیم و هم با قرار دادنش بر روی اینترنت افراد و گروه های دیگه رو در اون شریک کنیم. کل مسیر رو هم گذاشتم GPS ترکینگ و ترسیم کنه . مختصات هر محل رو به ترتیب ایکس ، وای و ارتفاع در سیستم مختصات ( یو تی ام ) در کنارش ذکر کردم .
( X,Y,H ) عدد 6 رقمی X، عدد 7 رقمی Y و عدد3 یا 4 رقمی مربوط به ارتفاع هر نقطه هست . ( متاسفانه بلاگر فرمت مختصاتی که نوشتم رو برعکس کرده یعنی بجای اینکه X در سمت چپ توی پرانتز باشه به سمت راست اومده و ارتفاع هم اومده سمت چپ ! )
در ساعت 10:41 به روستای دشتویل در کیلومتراژ 10 از مبدا ( ابتدای توتکابن ) رسیدیم . ( 175،4084000،368563 )
جاده ی آسفالته باریک و پر پیچ و خم کوهستانی باعث شد سرعت حرکتمون کم باشه .
طبیعت منطقه عجیب سرسبز و دلنشین بود. حیف که از این پتانسیل های توریستی ارزشمند استفاده ای نمیشه و مدیران ما به جای استفاده از این پتانسیل های ارزشمند به دنبال تاسیس مجتمع پتروشیمی و کارخانه سیمان و امثالهم در این طبیعت بکر هستند.


در ساعت 10:44 و در کیلومتراژ 12 به دور راهی می رسیم . مسیر سمت راست با عبور از روی یک پل به سمت چهارمحل، بره سر، داماش، جیرنده، کلیشم و انبوده می ره .
برای رفتن به سمت روستای دفراز از جاده ی سمت چپ به سمت بالا می ریم . ( 322،4078520،375572 )
در ساعت 10:55 و در کیلومتراژ 15 به روستای دفراز می رسیم . ( در بین راه چند دقیقه ای توقف کرده بودیم. )
در ساعت 11:22 و در کیلومتراژ 26 به روستای سی دشت می رسیم . (1034،4078516،382415 )
( در بین راه چند دقیقه ای توقف کرده بودیم. )
طبق یکی از گزارش هایی که در اینترنت پیدا کرده بودم و بنظر مستند و دقیق میومد، 8 کیلومتر بعد از سی دشت به یک دوراهی می رسیدیم که مسیر سمت چپ که خاکی بود به نورالعرش و مسیر آسفالته سمت راست به گلنگش می رفت که من 6 ماه قبل مسیر اول رو تا بخشی رفته بودم که متاسفانه اون موقع به مسیر دقت چندانی نکرده بودم .
اما در حدود یک کیلومتر بعد از سی دشت به یک دوراهی مشابه این توصیفات برخوردیم اما با توجه به چیزی که در گزارش خونده بودم و نقشه هایی هر کدوم یک راه رو نشون می دادن و بخشی هم عدم دقت کافی خودم و شاید بیش از حد کوچیک و غیر اصلی نمایوندن راه خاکی راه سمت راست رو رفتیم . از همون ابتدا مشکوک شدم؛ بعد از چند کیلومتر با بررسی مسیری که در GPS ثبت شده بود و مسیری که از تصویر ماهواره ای غیر دقیق در ذهن داشتم و نقشه های دیگه به این نتیجه رسیدم که داریم مسیر راست رو می ریم و مسیر سمت چپ همون خاکی اول بود و احتمالا در اون گزارش کیلومتراژ اشتباه درج شده بود . به دوستم که پشت فرمون بود قطعی بودن حدسم رو گفتم اما به توجه به اینکه هر دو مسیر به گلنگش ختم می شد توافق کردیم که از مسیر آسفالت بریم. ( بهرحال من اون مسیر سمت چپ رو پیاده یا سواره خواهم رفت ! :D )
در ادامه در ساعت 12:09 و در کیلومتراژ 38 به روستای گردویشه رسیدیم . ( 1259،4073827،385115 )
( در بین راه چند دقیقه ای توقف کرده بودیم. )
در ساعت 12:18 و در کیلومتراژ 41 به روستای سی بن رسیدیم . ( 1480،4075207،387430 )
در این مسیر محو زیبایی های طبیعت منطقه شدیم . رنگ سبزی که بر دامن طبیعت منطقه نشسته بسیار عجیب و رویایی بود . انگار که با فتوشاپ دستکاری رنگ ها رو دستکاری کرده بودن . زیبایی دشت سر سبز در سمت جنوب منطقه یعنی اطراف چهارمحل، بره سر و ... هوش از سرمون پرونده بود. منظره ای که عاجز از ثبت تمام زیبایی اون با دوربین عکاسی بودم . در ارتفاعات بالا هم رگه هایی از برف به چشم می خورد که تداعی کننده فضای آلپ بود.
دوست داشتم پای پیاده تو دشت سر سبز روبروم یعنی دور و بر روستاهای بره سر و چهار محل می گشتم. فوق العاده زیبا بود .
در ادامه مسیر در ساعت 12:28 و در کیلومتراژ 43 سرانجام به روستای گلنگش می رسیم . ( 1604،4076082،389501 )
از اینجا به بعد مسیر خاکی هست . در ادمه مسیر در جایی برای عکاسی و نوشیدن چای توقف می کنیم که به پیرمردی که در حال انتقال هیزم با قاطر بود برمی خوریم. از پیرمرد درباره ادامه مسیر تا شاه شهیدان، چند راهی های احتمالی و اینکه آیا خودروی ما توان پیمودن مسیر رو داره می پرسم. می گه مسیر رو ادامه بدیم تا به یک دو راهی برسیم . مسیر روبرو به سیاهدشت بن می ره و از اونجا به روستای چیچال و روستای اربناب بالا که از اونجا می شه به قله درفک رفت . البته از سیاه دشت بن به سمت همون دو راهی کذایی بعد از سی دشت هم میشه رفت.
(تجربه خوابیدن بیرون از چادر و در کنار سگ های گله و خیس شدن در ساعت 3 صبح بر اثر بارون سیل آسا در اربناب بالا هم خاطره ای بود برای خودش، اون هم در حالی که حدود 96 نفر توی چادر خوابیده بودن و من و سه همراهم بیرون از چادر خالی مون خوابیدیم ! :D )
ناگهان نظر پیرمرد عوض شد و گفت که از پایین تر که یک دو راهی بود هم راه هست و برگردیم از اون مسیر بریم. هر چی ازش پرسیدم چرا و این مسیر چه عیبی داره جواب نداد و فقط هی می گفت برگردین و رفت . حتی دو تا ماشین که تازه داشتن به ما می رسیدن و ازش آدرس پرسیدن رو به همون مسیر برگردوند. اما با توجه به راهنمایی های اولش و با توجه به اینکه ما کله خرابیم، حرفش رو گوش نکردیم و مسیر رو ادامه دادیم !
جالبه، همیشه تو این جور برنامه ها سر بزنگاه یه نفر پیدا می شه و نشونی ادامه یا اصلاح مسیر رو بهم می ده ! اگه پیرمرد نبود شاید بجای رفتن تو مسیر شاه شهیدان از سیاه دشت بن سر درمیاوردیم !
در ادمه مسیر خاکی در ساعت 12:56 و در کیلومتراژ 47 به دوراهی می رسیم . مسیر مستقیم به سیاه دشت بن و مسیر سمت راست به شاه شهیدان میره . خاک مسیر سمت راست نرمه اما بدون مشکلی خاصی برای عبور ماشین هست .
( 1683،4076803،388413 )
در این دو راهی به منظره زیبایی برخوردیم. بر اثر آب شدن برف ها یک دریاچه بسیار کوچک و بسیار زیبا به رنگ آبی تشکیل شده که میون تپه های سبز زیبایی خاصی آفریده و مارو مسحور خودش کرده بود .
در ساعت 1:56 به روستای شاه شهیدان می رسیم و برای اولین بار از کنار جاده، امامزاده ی معروف شاه شهیدان رو می بینیم . هر سال در ایام محرم در این محل مراسم معروفی بنام علم واچینی انجام می شه که جمعیتی بسیار عظیم برای این مراسم به این محل میان . در ضمن اینجا شروع حرکت بسیاری از کوهنوردها برای فتح قله درفک هم هست . باد شدیدی در حال وزیدین بود و لکه های بسیار کوچکی از برف یخ زده در دشت سرسبز سمت راستمان دیده می شد. ( 1886،4080267،390953 )
مختصات بالا مربوط به جاده ای هست که از فاصله تقریبی 500 متری امامزاده می گذره .
در اینجا می تونیم قله ی 3720 متری پوشیده از برف سماموس در مرز گیلان و مازندران رو ببینیم . 3 سال پیش این قله رو با گروه ناتشکوه فتح کرده بودم .
مسیر رو ادامه می دیم تا در ساعت 1:25 و در کیلومتراژ تقریبی 60، روستای آسیابر رو رد می کنیم .
( 1581،4080438،395082 )
بعد از روستای آسیابر جاده آسفالت شروع می شه . ( 1553،4080464،396597 )
در مختصات (1351،4080352،402537 ) به یک دو راهی می رسیم. از سمت چپ میریم .
در ساعت 2:40 و در کیلومتراژ 71، سرانجام به دیلمان می رسیم . کمی جلوتر به اسپیلی می رسیم . به پلوکبابی پدر و پسران می ریم و هر کدوم دو پرس چلوکباب با کره و ماست محلی بسیار خوشمزه می خوریم !
(1567،4084382،403195 )
بعد از خوردن چای، بخش دوم مسیر رو شروع می کنیم .
ساعت 3:45 از اسپیلی حرکت می کنیم. مسیر آسفالته هست . این منطقه تماما دشت هست. بدون هیچ جنگلی . تپه ماهورهایی پر از مزرعه که در فصل تابستان بخاطر رنگ بندی های متونعش حالت چهل تکه پیدا می کنه .
در ساعت 3:57 و در کیلومتراژ 78 به روستای لیه می رسیم . (Liyeh) (1460،4083260،406460 )
در ساعت 4 و در کیلومتراژ 81 به روستای میکال می رسیم . (1477،4081024،408441 )
در ساعت 4:04 و در کیلومتراژ 84 به روستای گولک می رسیم . (1367،4080666،410851 )
از کنار تاسیسات در حال ساخت سیمان سبز شمال عبور می کنیم. با راه اندازی این مجتمع صنعتی،احتمالا محیط زیست منطقه با دچار مشکل میشه . (1292،4079639،412433 )
در ساعت 4:12 و در کیلومتراژ 88 به یک سه راهی می رسیم . (1102،4078181،413303 )
از راه وسط حرکت می کنیم (در کنار رودخانه) . مسیر خاکی هست . پوشش گیاهی کم شده و هیچ شباهتی به گیلان سرسبزی که می شناسیم نداره.
اگر اشتباه نکرده باشم گذران زندگی مردم در این مناطق بیشتر از طریق زراعت شامل گندم و باغات فندق و همچنین دامداری هست.
منطقه دیلمان جزو مناطق محروم استان به حساب میاد که دلیل اصلیش دور بودن و بکر بودنش هست . تا چند سال قبل بعضی از روستاهای دورافتاده ی این منطقه تنها یک ساعت در روز آب داشتن و اکثر روستاها با مشکل مخابراتی روبرو بودن . الان نمی دونم وضعیت به چه شکله .
در ساعت 4:37 و در کیلومتراژ 92 به یک دو راهی می رسیم . مسیر سمت راست با عبور از یک پل بتنی که بر روی رودخانه ساخته شده به روستای موسی کلایه می رسه و مسیر سمت چپ به سمت روستای ملکوت می ره . از مسیر سمت چپ حرکت می کنیم . مسیر تغییر ارتفاع به سمت بالا داره . تیر ماه 84 این مسیر رو برای رفتن به محل انجام یک پروژه آبیاری تحت فشار در روستای مربو طی کرده بودم. (1036،4077698،416337 )
در ساعت 5:15 و در کیلومتراژ 98 به روستای ملکوت می رسیم . در این روستا مدرسه ای شبانه روزی قرار داره . فکر کنم در مقطع راهنمایی هست. دانش آموزان منطقه دیلمان برای ادامه تحصیل در مقاطع قبل از دانشگاه با سختی های مختلفی درگیر هستن .
(1420،4080044،416947 )
در ابتدای روستای ملکوت یک دو راهی هست که راه سمت چپ به روستای لرود، روستای مربو که سابقه کار و اقامت در اون رو برای چند روز دارم. (همونم برا 7 پشتم کافی بود ! ) و روستای شیعه و نهایتا دیلمان و همچنین روستاهای کلامرود، گورج و موسی کلایه ختم می شه و راه سمت راست به سمت حوزه اشکورات و رحیم آباد می ره. از سمت راست میریم .
بعد از روستای ملکوت و در کیلومتر تقریبی 101 به به یک دو راهی می رسیم. در اینجا باید به سمت چپ رفت . کمی جلوتر دو راهی دیگری قرار داره که از سمت راست می ریم. مسیر سمت چپ رو فکر می کنم به سمت روستای امام می ره .
در ساعت 5:45 و در کیلومتراژ 103 به روستای سیاه کلک می رسیم . (1474،4080684،419611 )
در کیلومتراژ تقریبی 110 ، جاده آسفالته شروع می شه که باعث افزایش چشمگیر در سرعت حرکت ما میشه .
(1359،4081532،423385 )
کمی جلوتر برای استفاده از طبیعت، صرف چای و عکاسی از خودمون در کنار دشتی سر سبز توقف می کنیم .
در ادامه از کنار روستاهای شوک ( Shevek )، آغوزبن کندسر و دیورود عبور می کنیم .
در کیلومتراژ 130 و پس از کاهش قابل ملاحظه ارتفاع به زیاز و گرمابدشت می رسیم. در اینجا در ساعت 7 پل توانا رو رد می کنیم. (455،4080606،430939 )
تا رحیم آباد 25 کیلومتر باقی مونده . از نزدیکی روستای سجیران عبور می کنیم. یادمه که 4 سال پیش در بارون و مه با گروه ناتشکوه به ارتفاعات این منطقه صعود کرده بودیم . یادش بخیر. کلی از فامیل ها تو اون برنامه بودن. پدرم، شوهر دختر عمم، پسرهای خوبش و سه تا از برادرای زن عموم که البته یکیشون رییس گروه بود. شش هفت ساعتی بالا رفتیم بعد یه جا وسط جنگل انبوه در هوای مه و بارون اتراق کردیم .
در ادامه مسیر از کنار سفید آب گذشتیم که آب سرد و سفید آبشارش باعث جمع شدن مسافرهای زیادی شده . کم کم وارد مه می شیم .
سرانجام به رحیم آباد می رسیم . در اینجا خبری از مه نیست. حالا آسمون بالای سرمون ابری هست .
از اینجا به پیشنهاد من برای اینکه در شلوغی جاده ی اصلی استان از رودسر به رشت گیر نیفتیم به سمت املش می ریم و از اون جا به سمت اطاقور و جاده زیبای کومله تا از لنگروه در بیاییم و بعد بریم لاهیجان و نهایتا رشت . هوا دیگه تاریک شده بود. به اطاقور که می رسیم یهو یه تابلوی لاهیجان می بینیم که مال جاده ای کوچیک در سمت چپمون هست . به پیشنهاد سهیل از این مسیر می ریم که مستقیم از لاهیجان دربیاییم . من هم که پایه این جورها کارها هستم نتیجه اینکه می زنیم تو مسیر فوق الذکر. عبور از راه آسفالته خیلی باریک و تاریک و بدون هیچ چراغی میون جنگل و بعضی اوقات خونه های کشاورزی و زمین های زراعی که خیلی هم خلوت بود خیلی حال داد و سرانجام کار هم معلومه چی شد، از لاهیجان سر در آوردیم و از اونجا هم افتادیم تو جاده اصلی و خودمون رو به رشت رسوندیم. حول و حوش نه و نیم شب به رشت می رسیم و برای اولین بار از روگذر تازه تاسیس جانبازان که با کلی اما و اگر تمومش کردن می گذرم .
تمام شد. یه تجربه ی دیگه هم به پایان خودش رسید و رفت تو کوله ام .
دارم به برنامه ی بعدی فکر می کنم . هه هه ، چی خیال کردین، من که آروم نمیشینم .
برنامه امروز خیلی جالب بود اما خب پیاده روی با حرکت با ماشین خیلی فرق می کنم. وقتی پیاده هستم فرصت بیشتری برای ارتباط با محیط دارم و مزه اش یه چیز دیگه هست . این برنامه بیشتر حالت شناسایی داشت .
از سهیل خوشبین فر عزیز تشکر ویژه ای دارم که علاوه بر اینکه یک همسفر خوب بود، 10 ساعت تمام پشت فرمون در جاده های کوهستانی سخت و سنگلاخ، خستگی ناپذیر رانندگی کرد، بدون حضور و تلاشش این برنامه عملی نمی شد .
امیدوارم بتونم یه زمانی مسیر سی دشت یه نورالعرش و نهایتا شاه شهیدان و دیلمان رو دو روزه با پای پیاده طی کنم .
مهم ترین خطر این مسیر وجود سگ های نگهبان خونه ها و گله ها هست که بنظرم بیش از حیوانات و هر خطر دیگه ای که فکرش رو کنین می تونن مشکل ساز بشن . اون هم سگ های درنده منطقه رستم آباد ... وای، مادر جان !
در ضمن فایل GPS مسیر طی شده رو دارم و کسانی که می خوانش بهم بگن تا براشون بفرستم . متاسفانه بخش اعظم مسیر طی شده در نقشه فعلی GPS ها وجود نداره . جالبه بدونید می شه این مسیر رو در گوگل ارث بصورت سه بعدی مشاهده کرد .
شکل کلی مسیر طی شده از توتکابن تا گرمابدشت که بر روی تصویر ماهواره ای منطقه قرار دادم می تونین در تصویر زیر ببینین.





این هم از گزارش نویسی به سبک مازیار !

پی نوشت : عجیب نیاز به یک سفر طولانی دارم .

ایام به کام

Thursday, March 26, 2009

تنها ، ایستاده بر بالای بام ها








Wednesday, March 25, 2009

عروسک ها





Sunday, March 22, 2009

کنکاش در گذشته


بعضی اوقات نوشتن تو یک فضای عمومی اون هم با نام اصلیت و با آگاهی به اینکه بیش تر اون هایی که نوشته ات رو می خونن می شناسنت و باهاشون تو محیط بیرون سر و کار داری کار سختیه ...
داشتم تو فولدرهای کامپیوترم ول می گشتم که یهو رسیدم به یه سری عکس مربوط به یه بازه زمانی از دو سال و نیم پیش تا 9 ماه پیش.
قیافه ی خودم رو که می دیدم تعجب می کردم. احساس عجیبی بود. یه جور بیگانگی . انگار وجه مشترک آدمی که الان داره این عکس ها رو تماشا می کنه با آدم تو اون عکس ها فقط یه نام مشترکه . انگار اون عکس ها متعلق به زندگی دیگری بودند با ده ها سال فاصله. تازه سراغ عکس های چهار پنج سال پیش نرفتم.
یه زمانی یعنی چیزی حدود چهار سال و نیم پیش، من تو یه زیرزمین تو جایی به فاصله بیش از 1000 کیلومتر از خانواده ام زندگی می کردم . بله، یه زیر زمین. یه فضای مستطیلی به طول شاید 10 متر و عرض شاید 3 متر و سقفی که نهایتش بیست سی سانت با سرم فاصله داشت .
با یه سکوی کوچیک که مثلا آشپزخونه رو از بقیه خونه ! جدا می کرد.
بدون هیچ وسیله ارتباطی اعم از تلفن یا موبایل . الان یادم اومد که یه تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ هم داشتیم که با کلی برفک بعضی اوقات کار می کرد و یه رادیوی کوچیک.
راستی، زیر زمین هیچ پنجره ای نداشت.
اما
اما اونجا عجیب صفا داشت .
من بودم و یه هدف کوتاه مدت بخاطر یه نیاز و تلاشی عجیب و برنامه ریزی فوق العاده .
اون تو هم درس می خوندم، هم فرم کار می کردم، هم مبارزه می کردم و هم بازی می کردم. کلا زندگی می کردم .
و چقدر خوشمزه بود اون چایی که بعد از موفقیت و رسیدن به هدفم دم اون مغازه تو سرمای زمستون نشستم و خوردم .
اون روزها خیلی زیبا بودن. خیلی زیبا. اصلا الان که نگاه می کنم اون سالها همش خاطرات شیرینی برام هستن. حتی قبل از زندگی تو اون زیر زمین، قبل اون هم همش زیبا بود. یادش بخیر شبهایی که تا سه صبح تو کافی نت بودیم . یادش بخیر انتظارهای تو مغازه ی ته زیر زمین اون پاساژ که یک ساعت صبر می کردیم تا طرفمون با نوارها و سی دی موزیک و فیلم که از زابل یا زاهدان آورده بود و تو کاپشنش قایم کرده بیاد و ما انتخابمون رو انجام بدیم . یاد اون فوتبال های شبانه بخیر، یاد اون نیمه شب هایی که تنهایی با دکتر عدالتی تو رصد خونه ی دانشگاه با تلسکوپ ورمیرفتم بخیر. یاد اون روزهای تو بیابون بخیر. یاد تمام اون مسخره بازی هایی که داشتیم بخیر .
اون روزها من خیلی چیزهای الانم رو نداشتم. خیلی چیزها رو . خیلی تجربه ها رو نداشتم . خیلی فرق داشتم . خیلی زیاد. اما الان که نگاه می کنم می بینم که اون روزها شیرین تر از این روزها بود.
دلم برای اون فضا و حال و هوا تنگ شده .
شاید از نظر دیگرانی که تو این سالها باهام تو حوزه های مختلف برخورد داشتن این حرف ها خیلی عجیب و غیر قابل هضم باشه .
شاید بشه گفت اون مازیار از مازیار فعلی به اندازه چند تا زندگی از نظر فکری و ... عقب تر بود اما ...
نمی دونم بعد این "اما" چی بگم . نمی دونم . بذارین فکر کنم . آها، اون مازیار اما یه چیزی داشت که این مازیار نداره . اون مازیار انگاری عاشق زندگی بود، از 1000 کیلومتری افسردگی هم نگذشته بود و با نیرویی عظیم بدنبال ساختن آینده بود .
حالا
من موندم و یه داستان نیمه تمام
منظورم داستان زندگیمه که بخوام یا نخوام باید ادامه بدمش تا نقطه ی انتها . نقطه ی انتهایی که شاید یک ثانیه دیگه باشه یا شاید 50 سال دیگه .

Friday, March 20, 2009

سال نو مبارک


سال دیگه ای داره آغاز می شه. امسال هم گذشت . 1387 هم به تاریخ پیوست. برای من، امسال هم یه سال پر از تجربه و ماجرا بود. پایان این سال اصلا اونطور که اولش پیش بینی کرده بودم نبود یعنی اصلا اول سال یه برنامه ریزی دیگه ای داشتم و الان که آخر ساله می بینم که اصلا همه چیز یه جور دیگه پیش رفت.

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند / تدبیر به تقدیر خداوند نماند
(مولانا) (البته شاید بیت به خاطر گشاد بازیهام در مورد من صدق نکنه.)

امسال هم تو کلی سوراخ دیگه سرک کشیدم اما امیدوارم بالاخره با گذشت زمان بتونم چند تا زمینه رو برای خودم مشخص کنم و رو اون ها متمرکز بشم و اینجوری از حالت دریایی به عمق نیم متر دربیام !
البته امسال بعد از سال ها به لطف خدا، بخاطر مشکلات جسمی زمین گیر نشدم و تونستم کلی طبیعت گردی کنم.
آینده ؟ نمی دونم . رو هوا هستم . اصلا نمی دونم آخر همین فروردین ماه کجا هستم و قراره چی کار کنم. فعلا که دارم همین جوری پا در هوا می گذرونم .

نوروز همگی مبارک

سالی پر از امید و موفقیت رو برای همه آرزومندم.

Tuesday, March 10, 2009

آن جا که زمین به آسمان می پیوندد

سرانجام این سفر موج پیشرو به یتیم خانه ی روستای مومن آباد بم هم به پایان خودش رسید.
اما برای من این تفاوت رو داشت که این بار به لطف خدای خوبم در این سفر به عنوان مهمان، همراه گروه موج پیشرو بودم .
چند هفته پیش در یک وبگردی بطور اتفاقی، نوشته ی زیر رو که با کمی تغییر افعال در ادامه آوردم تو یه وبلاگ دیدم :
" ما آدمها هر کدوم چیزهایی رو که لازمه بدونیم، دیر یا زود یه جایی می فهمیم اما چه خوب میشد اگر که زودتر میخواستیم که بدونیم!
خیلی وقتها توی زندگی نقطه ای رو برای رسیدن تعیین میکنم، اما بعد از گذشت مدت زمانی مسیرمونو ازش منحرف میکنیم و اون نقطه همینطور رها میشه! ... خیلی وقتها توی زندگی از بدست آوردن موفقیت هایی که ممکنه هر کس دیگه ای رو شاد کنه، احساس شادی و پیروزی نمیکنیم! ... خیلی وقتها توی زندگی با وجودیکه همه تلاشمونو برای بدست آوردن چیزی یا کسی صرف میکنیم، نهایتاً اونو بدست نمیاریم! ... خیلی وقتها توی زندگی با داشتن امکانات زیاد به خوبی از اونها استفاده نمیکنیم و در نهایت فرصت ها رو از دست میدیم! خیلی وقتها توی زندگی ...
همه اینها از اونجایی سرچشمه میگیره که خیلی وقتها توی زندگی به دنبال چیزهایی هستیم که فقط میخواهیم بدست بیاریم در حالیکه ممکنه اون چیزها نیاز واقعی ما نباشن!! "

بارها برام پیش اومده که برنامه ای رو به پایان رسوندم و آخرش به خودم گفتم : خب ، حالا که چی ؟ و وقتی به عقب نگاه می کردم اون احساسی که باید رو نسبت به اون کار نداشتم، اصلا احساس خوبی وجود نداشت؛ اما سفر بم انگاری با همه ی اون ها فرق می کرد. اینو جدی می گم، با اطمینانی که کمتر در زندگیم سراغ داشتم و به اندازه سر سوزنی هم غلو نمی کنم. امروز تو راه تهران به رشت توی اتوبوس به این برنامه و حرف های نقل شده از اون بلاگر فکر کردم . بعد از پایان برنامه کاملا راضی و خوشحال بودم.
حالا دیگه مطمئنم که حضور در این فضا، نیاز واقعی من بود و لاغیر.

سعی کرده بودم در مورد این برنامه از قبل قضاوتی نداشته باشم اما با این حال هیچ فکرش رو نمی کردم که اینقدر فوق العاده باشه و اینقدر انرژی مثبت به وجود من تزریق کنه. فقط می تونم بگم که فوق العاده بود.
اون روزی که این نوشته پرویز رو خوندم خیلی برام جالب بود و کنجکاو برانگیز که مگه چی تو این سفر هست که پرویز حاضر نیست با هیچ چیز عوضش کنه و صبر کردم تا خودم از نزدیک تجربه کنم و حالا باید اعلام کنم که نه تنها می فهمم که پرویز چی می گفت بلکه خودم هم دقیقا همون احساس و نظر پرویز رو دارم. بنظرم عظمت این حس و انرژی رو نمیشه مکتوب کرد یا به تصویر کشید بلکه چیزیه که فقط باید از نزدیک تجربه کرد .

راستش رو بخواین قبل سفر خیلی استرس داشتم که چی می شه ؟ برخورد همراهانم چطور هست ؟ اینکه یه وقت نکنه خطا یا بدتر از اون اشتباهی ازم سربزنه اما خدا رو بارها شکر می کنم . بنظر می رسه همه ازم به عنوان یک تازه وارد راضی بودن .

از مهندس سعیدی عزیز ممنونم که به این بنده ی حقیر اعتماد کرد و اجازه داد که باهاشون بیام .

از بچه های فوق العاده موج پیشرو ممنونم که با آغوش باز ازم استقبال کردن و کاستی هام رو پوشش دادن .

واقعا امیدوارم که اثری از عصبانیتم برای رعایت ترتیب و نظم سر تقسیم هدایا، تو دل هیچ کدوم از بچه های یتیم خونه نمونده باشه .
و در آخر امیدوارم که لیاقتش رو داشته باشم و لطف خدا شامل حالم بشه و بتونم تو برنامه های آینده موج پیشرو حضور پیدا کنم.
یا حق

Wednesday, March 4, 2009

ماسوله













اعتراف نامه :
باز هم سر بیهوده ترین چیزها بحثم میشه. کاری که بیرون دارم بهانه ای میشه که از خونه بزنم بیرون تا اعصابم آروم بشه و رو خودم کنترل پیدا کنم و بعدش من بمونم و کلی پشیمونی ... تو خیابون حامد رو می بینم با خانومش که دارن ویترین مغازه ای رو تماشا می کنن . بدون جلب توجه از کنارشون رد می شم. اعصاب خودم رو هم ندارم . چند دقیقه بعد مریم رو می بینم که وایساده و مشغول صحبت با چند نفر دیگه هست. از کنار اون هم بدون جلب توجه رد میشم. چه وضع مسخره ای ، احتمالا با این ترتیب کل دوستان و فک و فامیل رو قراره در ادامه مسیر ببینم اون هم در لحظاتی که اعصاب خودم رو هم ندارم !
موقع آپ کردن این عکس ها اس ام اس میاد : شما خیلی انسان شریف، خوب و دوست داشتنی هستید و با ارزش !!!
تعریف های خیلی زیبایی بود اما فکر نمی کنم که انسان های شریف، خوب، دوست داشتنی و با ارزش با مادرشون جر و بحث کنن و بهش بد وبیراه بگن .
گه بگیرن این زندگی رو .