Friday, February 27, 2009

فرصت





ببینم، تا حالا شده که آرزو کنی دست خدا باشی برای کمک به دیگران ؟


برای من که داشتن این آرزو زیاد پیش اومده


فرصتی دیگه به پیشوازمون اومده


شاید این بار نوبت ما باشه


کسی بر در خانه ی دلهایمان می کوبد


مبادا که در را برویش باز نکنیم


مبادا که برود


بیایید در را بگشاییم و پذیرایش شویم


بیایید چشم هایمان را بگشاییم و ببینیم

موج پیشرو منتظر همراهی ماست .

اینجا و اینجا رو ببینین .



پی نوشت : به باورم، هنر واقعی نه گرفتن عکس بالا، بلکه شاد کردن دل بچه یتیمی هست .




Friday, February 20, 2009

کلی حرف بدون عکس

شنبه : فکر کنم رفته بودم دندون پزشکی. بعد دو سال کشون کشون بردنم پیش جناب دکتر که دندونام رو درست کنه !
یکشنبه : بهرنگ رو بعد مدت ها می بینم. مرخصی سربازی گرفته. کنار دکه وایسادیم و چایی می خوریم. براش ماجرای برخوردم با جناب استاد دروغین عشق و سرزمینش ! رو تعریف می کنم و می خندیم. خنده ای که طعمش اصلا به شیرینی نمی زنه ...
شب خوبی بود.
دوشنبه : کوه هستم. قدم زنان دارم برمی گردم. از مسیر بیرون می زنم و خودم رو به بالای دره ای بزرگ می رسونم. آهنگی که گوش می دم اوج می گیره. منظره زیبایی هست که عجیب با موسیقی همنشینی داره .
سه شنبه : از تو بالکن پاساژ گلستان دارم آدم های تو حیاط پشتی پاساژ رو تماشا می کنم. همراهم می گه : اینجا همه " ادا " هستن ...
نگاهم رو که بالاتر می برم برج ها رو می بینم که از فراز آدم ها سر به فلک کشیدن .
اصلا حس و حال خرید رو ندارم. مدتهاست لباس و کفش نخریدم .
چهارشنبه : بالای نیاوران کنار کوه ها روبروی برجی که سر به آسمان کشیده در گالری اعتماد، عکس های ناصر تقوایی رو تماشا می کنم. اولش نمی دونستم این گالری هنری چه همخوانی با این محله و آدم هاش داره اما کارها رو که دیدم فهمیدم ...
عکس های ناصر تقوایی هم خوب بودند هم بد . نمی دونم هنوز کسی حاضر شده 4 میلیون تومن بابت اون تابلو عکس ها بده یا نه اما مطمئنم که هیچ کدوم از عکس های من رو 40000 تومن هم نمی خرن و باز هم مطمئنم که هستند کسانی که این پول رو بدن فقط برای اینکه به مهمونهاشون بگن این عکس کار ناصر تقوایی هست.
پنج شنبه : ردیف آخر سالن اصلی تئاتر شهر نشستم و نمایش آمادئوس رو تماشا می کنم. درباره زندگی موتزارت و آزار و اذیتی هست که سالیاری موسیقی دان دربار بخاطر حسادت به موتزارت رسوند . نمایش خیلی قشنگی بود. من که خیلی لذت بردم. تو اسفند هم تقریبا هر شب اجرا میشه، به شما هم پیشنهاد می کنم که برید و ببینید. احتمالا از این به بعد هر وقت آهنگی از موتزارت گوش بدم به یاد قیافه ی شوخ و شنگ ارژنگ امیرفضلی می افتم !
تئاتر خیلی چیز باحالیه فقط حیف که معمولا دست اندرکارانش رو " هرزه " می کنه ...
جمعه : دوباره خونه هستم. تهران که میری انگار یهو سرعت زندگی 20 برابر میشه . تهران یه سری خوبی داره و یه سری بدی...
شهرستان معمولا جای خوبی برای پوسیده شدن استعدادها هست. آدم های با استعداد زیادی رو تو همین رشت می شناسم که پوسیدن و استعداد و توانایی های فوق العاده شون به خاطر دور بودن از پایتخت کور شده یا به اندازه ای که حقشون هست آشکار نشده و برعکس اونها کلی آدم ظاهر باز و توخالی و... که بدلیل بودن تو مرکز و بلد بودن روش های غیر اخلاقی پیشرفت، در جایگاهی که حقشون نیست قرار گرفتن. خیلی های دیگه رو هم می شناسم که اگه اونها هم اینجا بمونن به سرنوشت اسلافشون دچار خواهند شد. البته بعضی اوقات، این رفتن به قیمت از دست دادن بعضی صفات نیکو تموم میشه !
همین، شبیه سبک بعضی پست های وبلاگ قبلیم شد! بهرحال هرچی نباشه گرداننده هر دوتا یک نفر بوده .
اعتراف : مدتهاست که درگیر تحمل فکر و خیال های مزخرف هستم. فکر و خیال هایی که هیچ سنخیتی با من و کردارم ندارن اما دست از سرم برنمی دارن. همش نیشگونم می گیرن و من هم کارم شده تحمل این نیشگون ها که بعضی اوقات بدجور رنجم می ده. نیشگون هایی که می دونن عمرا بتونن کاری از پیش ببرن اما باز هم دست از آزار برنمی دارن . انگار درمونی ندارن . کاشکی روزی برسه که دیگه خبری از این نیشگون ها نباشه .
پی نوشت : فردا یه روز دیگه همراه با تجربه های جدید هست و با وجود خستگی که روح و تنم رو قبضه کرده به دیدار فردا میرم. در ادامه دوره تکمیلی هلال احمر باید نزدیک به دوهفته هر روز به بیمارستان برم. اون هم بیمارستان پورسینا ! آدم زنده که تو این بیمارستان بره، مرده میاد بیرون ... و حالا آدمی که مثل سگ از خون و آمپول و سرنگ و امثالهم می ترسه باید بره اونجا ! چه شود ...
پشت سر اون هم کلاس فیلم سازی و بعدش هم جلسه تو میراث فرهنگی برای یه سری پروژه ها. نمی دونم بالاخره از این جلسات پولی درمیاد یا نه ! فکر کنم این دویست و سی هفتمین جلسه کاری هست که دارم تو این 6 ماه می رم و امان از یک ریال پول سیاه !
نمی دونم کی می رسم ناهار بخورم .
نتیجه گیری کلی : الافی خیلی بده . سعی کنین مثل بنده اینقده الاف نباشین که بتونین این همه کار متنوع انجام بدین !
اختتامیه : تنبلی خیلی بده . اگه اینقده تنبل نبودم وضعم خیلی بهتر بود .

Monday, February 16, 2009

پرتره ها







Sunday, February 15, 2009

رودخانه ی نور



Wednesday, February 11, 2009

درباره مجموعه عکس زندگی و دیگر هیچ


مجموعه عکس " زندگی و دیگر هیچ ... " حاصل یک روز کوهنوردی و عکاسی آن هم به تنهایی، در منطقه ی لشگرگاه از ارتفاعات شهرک تاریخی ماسوله بود. شاید اگر این حضور تنها نبود این عکس ها هم خلق نمی شد.
تنهایی، تنهایی و باز هم تنهایی
و آنقدر عمیق شده این تنهایی که دیگر حس نمی کنمش
فراموشش کرده ام
مثل خیلی چیزهای دیگر
رودکی چه راست گفت که :
با صد هزار مردم تنهایی ////// بی صد هزار مردم تنهایی

------------------

"زندگی و دیگر هیچ" نام فیلمی است از "عباس کیارستمی" کارگردان مولف سینمای این مرز و بوم که انگار بدنبال ردپای زندگی در پس حادثه ی مرگبار زلزله ی سال 69 رودبار است. کارگردانی که تعدادی معتقدند آثارش در ستایش زندگی آن هم با نگاهی شرقیست و عده ای دیگر هم معتقدند که ستایشی در کار نیست و کارگردان با نوعی "خیام وارگی" به تو می گوید این دم را غنیمت بدان و خوش باش .
این رنگ های سفید، سیاه و خاکستری با آن آسمان نیمه ابری در این عکس ها برایم یادآور زندگی هست، یادآور آدم هاست.
آن آسمان آبی با آن چمنزار طلایی رنگ ... وه که چه شکوهی دارد... امید را به درون آدمی تزریق می کند.
و آن آسمان آبی رنگ که انگار می خواهد تمام کادر را با آرامش وصف ناپذیرش رنگ آمیزی کند و زمین سیاهی که در مقابلش قدعلم کرده است ...
اصلا این ها رو ولش، هرمنوتیک است دیگر، پس هر چه دل تنگت می خواهد تاویل کن .
(:-
---------------
پی نوشت 1 : فردا برام یه روز مهم هست. ساعت 3:30 بعد از ظهر فردا قراره مسیر زندگیم برای سالهای بسیار زیادی مشخص بشه. دو ماه قبل فکر این روز رو هم نمی کردم اما همه چی یهو پیش رفت به این سمت و فردا احتمالا یکی از روزهای مهم زندگیم میشه . امیدوارم از کار فردام پشیمون نشم .

پی نوشت 3 : گزارش گردهمایی شبکه سبز گیلان به مناسبت روز جهانی تالاب ها ( تا ساعت 3 صبح نشستم یه مقاله مفصل تهیه کردم اما به علت کثیرالسخنران بودن مراسم نوبت بهم نرسید یعنی خودم، خودم رو بایکوت کردم ! )

Tuesday, February 10, 2009

زندگی و دیگر هیچ - 11




Sunday, February 8, 2009

زندگی و دیگر هیچ - 10




حکایت: آوازه ی شیری در اطراف جهان شایع گشته بود. مردم از برای تعجب، از مسافت دور قصد آن بیشه کردند برای دیدن آن شیر. یکساله راه مشقت کشیدند و منازل بریدند. چون در آن بیشه رسیدند و شیر را از دور بدیدند، ایستادند و بیش نمی توانستند رفتن. گفتند " آخر، شما چندین راه قدم نهادید برای عشق این شیر و این شیر را خاصیتی هست که هر که پیش او دلیر رود و به عشق دست بر وی مالد، هیچ گزندی به وی نمی رساند و اگر کسی ازو ترسان و هراسان باشد شیر از وی خشم می گیرد بلکه بعضی را قصد می کند که چه گمان بد است که در حق من می برید ؟ گفتند اکنون چیزی که چنین است یکساله را قدمها زدید، اکنون نزدیک شیر رسیدید، این استادن چیست؟ قدمی پیشتر نهید. " کسی را زهره نبود که یک قدم پیشتر نهد. گفتند " آن قدمها زدیم، آن همه سهل بود، یک قدم اینجا نمی توانیم زدن. "
( فیه ما فیه )

Saturday, February 7, 2009

زندگی و دیگر هیچ - 9


Thursday, February 5, 2009

زندگی و دیگر هیچ - 8



حکایت: گویند که معلمی از بینوایی در فصل زمستان جبه کتان یکتا پوشیده بود. مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود، می گذرانید و سرش در آب پنهان. کودکان پشتش را دیدند و گفتند استاد، این که پوستینی در جوی افتاده است و تو را سرماست، آن را بگیر. استاد از غایت احتیاج و سرما درجست که پوستین را بگیرد. خرس تیز چنگال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد. کودکان بانگ می داشتند که " ای استاد یا پوستین را بیاور و اگر نمی توانی رها کن، تو بیا." گفت : " من پوستین را رها می کنم، پوستین مرا رها نمی کند. چه چاره کنم ؟ "
( فیه ما فیه )





Wednesday, February 4, 2009

زندگی و دیگر هیچ - 7




Tuesday, February 3, 2009

زندگی و دیگر هیچ - 6




Monday, February 2, 2009

زندگی و دیگر هیچ - 5



Sunday, February 1, 2009

زندگی و دیگر هیچ - 4


زندگی و دیگر هیچ - 3