Saturday, January 31, 2009

زندگی و دیگر هیچ 2



Friday, January 30, 2009

زندگی و دیگر هیچ 1










Thursday, January 29, 2009

دوقلوها

Thursday, January 22, 2009

نقطه


تو این زندگی 25 ساله ام به سه نفر بیش تر از همه مدیونم

پدرم

مادرم

و تو



خدا نگهدار





Sunday, January 18, 2009

؟ به کج یره


از برنامه گوسفندی برگشتم و هنوز زنده و سالم هستم. چی خیال کردین ؟ مازیار پوست کلفت تر از این حرفهاست. :-D
مسیر خیلی پیچیده ای بود. وه ! چقدر خدا ما رو دوست داره !
بزن زخمه بر ساز
پنجشنبه نزدیک ساعت 12 شب بود که پیمان زنگ زد! تازه از تهران اومده بود. پرسید که جمعه رو چیکارم ؟ برنامه رو بهش گفتم. نتیجه اینکه اون هم به جمع ما اضافه شد. شدیم من و جواد و مجتبی رفیق جواد که با اینکه 17 سال داره اما واسه خودش یلی هست و تو برنامه گیلوند رود هم بود. آرش رفیق مجتبی که بار اول بود می دیدمش که البته مشخص شد از نظر روحی ! و بدنی با این برنامه و فضا کمی هماهنگ نبود... و نهایتا پیمان.



بعد چند ساعت طی مسیر تا پشت سد بیجار برای رسیدن به یال مورد نظر یهو از اینجا زدیم تو جنگل انبوه و خودمون رو رسوندیم به یال.
رد پای یه حیوون بزرگ ...


رفتیم و رفتیم تا که رسیدیم به پیرمردی به نام آقای شهیدی، چوپانی که با گله اش در ارتفاعات یال حضور داشت. برخوردش خیلی خوب بود و البته در مورد دو پلنگ ناجوری که در منطقه بودن به ما هشدار داد !

هر چی بالاتر می رفتیم برف بیشتر می شد و رد پاهای خرس و پلن گ و آهو و هوار تا حیوون دیگه هیجان برنامه رو بیشتر می کرد تا اونجا که خیلی جاها با احتیاط زیاد و در حالی که بچه ها مسلح بودن حرکت می کردیم.




فکر می کردم مشکل ترین بخش کار رسیدن به بالای کوه هست اما بر عکس مشکل ترین بخش پایین رفتن از مسیر یال به سمت سد سنگر بود چرا که یال کوه توپوگرافی بسیار پیچیده ای داشت و انبوه درخت ها دید ما رو کاملا محدود کرده بود حالا حسابش رو بکنین که فصل زمستونه و برگ درخت ها ریخته در فصول گرم سال فکر نمی کنم کوچکترین تابش آفتابی بتونه از چتر فشرده ی این درختهای باستانی عبور کنه. خلاصه با وجود نقشه ، تصویر ماهواره ای و نهایتا GPS باز هم در مسیریابی به مشکل برخوردیم.
باز هم به ردپا برمی خوریم.

کمی که جلوتر می ریم متوجه میشم احساسم درست بوده و از چند صد متر عقب تر رو یه یال اشتباه اومدیم. گم کردن مسیر مورد نظرمون رو اون یال پیچیده خیلی ما رو تو دردسر انداخت و مجبور شدیم چند تا شیب برفی خطرناک و مشکل رو طی کنیم. وسط راه پاهای آرش قفل می کنه، عصام رو بهش میدم و با هر زحمتی که شده بالا میرم و اون رو هم برای بالا اومدن ساپورت می کنیم. بعد از طی کردن این مسیر فرعی و رسیدن به یک یال دیگه که باز معلوم نبود یال اصلی هست یا نه و کمی جلوتر رفتن توقف می کنیم. تا حالا بخاطر کم بود وقت ناهار نخورده بودیم. بعضی از بچه ها تن ماهی آورده بودن. وقت برای گرم کردن تن نبود. پس، سه تا ساندویچ که همراهم بود رو با جواد و پیمان خوردیم. آرش هم که تازه فهمیدیم غذاش رو ساعت ده و خورده ای صبح خورده !!! با مجتبی تو غذا شریک شد.
ساعت 4:45 شده بود و خورشید در مقابل ما داشت به افق نزدیک و نزدیک تر می شد.
حالا فکر دست و پنجه کردن با مشکلی به نام تاریکی در ذهنمون بیش از قبل بال و پر می گیره. بعد خوردن غذا با کف دستم به دست تک تک بچه ها می کوبم. کمی هم به آرش روحیه میدیم و با اطمینان از نجات خودمون صحبت می کنیم و اینبار دیگه واقعا به شیوه گوسفندی تقریبا دوان دوان از یال برفی پایین میریم. دیگه هدف ما روستایی به نام لیافو هست و اگر هم اون رو پیدا نمی کردیم قرار بر این بود که خودمون رو به پایین کوه برسونیم جایی که رودخانه ی سپیدرود و جاده ی کنارش به پیشوازمون میومدن. با سرعت همین جور پایین می رفتیم .
در اینجا ناگهان متوجه یک مشکل جدید شدیم. کل ارتفاعات پایین پوشیده از ابر بود و این یعنی تا دقایقی دیگه وارد مه خواهیم شد.
تقریبا هر ده دقیقه 100 متر ارتفاع کم می کردیم به یک پاکوب رسیدیم که به سمت پایین می رفت. به نظر جای پای یه گله گوسفند بود و رد ذغال های چوپان که در طول مسیر ادامه داشت. تصمیم می گیریم یال رو بی خیال بشیم و از پا کوب بریم. سرعت رو کم تر می کنیم و در پاکوب که بشدت گلی هست به حرکتمون ادامه می دیم، فاصله خودمون رو هم بخاطر مه کمتر می کنیم. هر چند مه اونقدر که فکر می کردیم شدید نشده و مدتی بعد از ما دور شد. همین طور می رفتیم و کاهش مداوم ارتفاع رو تو GPS می دیدم هر چند دیگه از رو مسیر ثبت شده تو دستگاه کاملا مشخص بود که رو یه یال دیگه نه اون یالی که از قبل مدنظرم بود داریم پایین میریم.
صدای اره برقی و افتادن درختها نزدیک و نزدیک تر می شد. ناگهان جواد که جلوتر داشت می رفت فریاد زد : نجات پیدا کردیم ! جاده ! چند قدمی که جلوتر می رم جاده رو می بینم و کار رو تمام شده فرض می کنم. به پایین رفتن ادامه میدیم تا اینکه به جاده خاکی می رسیم.

کمی استراحت و خوردن تنقلات و تمیز کردن کفش ها و بعد حرکت می کنیم. با نظر من و پیمان به سمت چپ می ریم. نظرمون اینه که اون سر جاده میره بالا و این سر به سمت پایین میره. هنوز صد متر نرفتیم که بعد یک پیچ می بینیم یه نفر کنار جاده وایساده و اعتنایی به حضور ما نمی کنه.
ببینم تا حالا با فرشته نجات روبرو شدین ؟
علی میرزایی مهم ترین فرشته نجات ما در این روز بود. پسر نوجوون که اسمش علی میرزایی بود خونه شون کمی بالاتر کنار همین مسیر بود.
علی میرزایی به ما گفت مسیری که انتخاب کردیم به داخل جنگل می ره و اشتباهه و ما باید اون سر مسیر رو می رفتیم نه این سر !
بعد کلی تشکر از علی میرزایی و خدا سر خر رو کج می کنیم و اون یکی سر مسیر رو میریم. ده دقیقه ای نمی گذره که بعد یه پیچ، چراغ های روستای لیافو در تاریکی شب ظاهر میشن و اینبار دیگه باور می کنیم که نجات پیدا کردیم. به اولین خونه که می رسیم از ساکنینش می پرسیم که آیا ما رو تا جایی می رسونن یا اینکه باید بقیه مسیر تا پایین رو پیاده بریم . اون ها وقتی می فهمن از کدوم سمت اومدیم خیلی تعجب می کنن که چرا پلنگ ما رو نخورده. مثل اینکه همین دوشب پیش یه گاو رو اون ورا دریده بود. بنده در همین جا بدلیل خورده نشدن توسط جناب پلنگ از کلیه اهالی منطقه پوزش می طلبم ! انشاالله دیگه تکرار نمیشه !
پسر صاحبخونه که تو رشت راننده تاکسی هست راضی میشه فقط با 8000 تومن ما 5 نفر رو تا خود رشت ببره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
همه از برنامه راضی هستن.

اهالی این روستا سگ هاشون رو ساعت ده یازده شب به بعد رها می کنن و اگه کسی رو ببینن بدون توجه به وایسادن و فرار کردن و این بازی ها حساب طرف رو می رسن ! ما رو بگو رفتیم مقاله نوشتیم چطور جلو سگ ها وایسین !
خلاصه ساعت 8 شب شده و من خونه هستم. اصلا فکرش رو هم نمی کردم که اون ساعت بتونم خونه باشم. در بهترین حالت، رو ساعت یازده دوازده شب حساب باز کرده بودم. بله، بعد 10 ساعت و نزدیک به 40 کیلومتر کوهنوردی برنامه ای دیگه به انتها رسید.
مسیر جمعه اون زیبایی که تصور می کردم رو نداشت. اما این تجربه باعث شد یاد بگیرم که توی چنین مسیرهای پیچیده ای هر 100 تا 150 متر یک نقطه مختصات دار تو GPS بریزم تا احتمال انحراف از مسیر خیلی کم بشه.
به لطف خدا که همیشه شامل حالم بوده این برنامه هم به سلامت و خیر و خوشی تموم شد و من همچنان هستم. حضوری که هرچند تا الان برای خیلی ها بنظر مفید بوده اما اصلا خودم رو راضی نکرده.
گردهمایی روزهوای پاک شبکه سبز گیلان رو هم به خوبی و خوشی و آبرومندانه برگزار کردیم و فردا باید برای روز جهانی تالاب ها در 14 بهمن برنامه ریزی کنیم. بزودی گزارش برنامه و همچنین گزارش بازدیدمون در روز جمعه از سد شهر بیجار که آسیب زیادی به طبیعت منطقه زده رو در پایگاه اینترنتی شبکه سبز قرار میدم.
(عکس چوپان و جاده با موبایل گرفته شده .)



Thursday, January 15, 2009

دیالوگ های اس ام اسی


--- با سلام و دعوت صمیمانه از جنابعالی " هوای سالم کجاست ؟ " نشست هم اندیشی بررسی هوای شهرهای گیلان و اثرات آلودگی و ... شنبه ............................

میم : مازیار عوض این کارا بردار پول جور کن بریم این معدنه رو چونش رو ببندیم بره پی کارش. یه کاری بکن. من که از این دست می گیرم از اون دست تقدیم می کنم!

--- سلام میم جان . باور کن این در و اون در دارم می زنم که کار بگیرم پول دستم بیاد.

میم : باشه برادر، امیدوارم زودتر به نتیجه برسی . ما که آبکشیم یکی دو تا سوراخ که نداره. هر چی داریم میذاریم در طبق اخلاص.

-----------------
حکایت این پول هم حکایت گوساله ی سامری هست. ما انسان ها خودمون این پول رو آفریدیم و خودمون شدیم بنده اش و داریم می پرستیمش.
امان از این پول که باعث شده یکی از سازنده های ساز و نوازنده های خوب و با استعداد این مرز و بوم برای مدتها حتی دستش به سیم ساز نخوره.
اون روزی که دونفری داشتیم توی مه شدید ساعتها از اون جاده ی کوهستانی سوت و کور که انگار پایانی نداشت پایین می رفتیم و داشت می خوند خوب یادمه . فکر کنم کل جنگل و کوه ها و حیوونا هم مثل من شیفته ی آوازش شده بودن. همه شون ساکت شده بودن و به صدای پر انرژیش گوش می کردن.
امان از این زندگی...
سارا می خواست برای اون عکس پرنده ها یه شعر از سهراب کامنت بذاره ولی نتونست، من هم نتونستم ! اصلا ببینم شماها چطوری با این سیستم مسخره بلاگر واسه من کامنت می ذارین، عجب اعصابی دارین شما ! این هم شعر سهراب :
ای عبور ظریف !
بال را معنی کن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد .
ای کمی رفته بالاتر از واقعیت
با تکان لطیف غریزه
ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد .
عصمت گیج پرواز
مثل یک خط مغلق
در شیار فضا رمز می پاشد .
ای حضور پریروز بدوی!
ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک
حر مت زندگی را
طرح می ریزی !
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهای تند عطش را می شنیدم .
بال حاظر جواب تو از سوال فضا پیش می افتد .
آدمی زاد طومار طولانی انتظار است ,
ای پرنده ولی تو
خال یک نطقه در صفحه ارتجال حیاتی !!

" سهراب "
اگه عکس سوم تو پست قبلی دیده نمیشه از ف.یل-تر شک.ن استفاده کنین.
بعضی از حرف ها مثل پتکی هست که محکم تو سر آدم کوبیده میشه. منظورم دیالوگ بالا نبود ....
حالم خوش نیست .

Wednesday, January 14, 2009

درخت، بوجاق، غروب




احتمالا جمعه ، من ، جواد و شاید هم مجتبی در یکی دیگه از سری برنامه های گوسفندی مسیری ندیده و نشناخته رو از شهربیجار به سد سنگر بر روی کوه ها پیمایش می کنیم.

راهی هست ؟ نمی دونم. برف هست ؟ نمی دونم. سخته یا آسون ؟ نمی دونم. حیوون وحشی داره ؟ نمی دونم. فقط می دونم کوهی پوشیده از جنگل هست و رودخانه ای عظیم و چند تا خل مصمم !

مسیر رو از روی مدل سه بعدی گوگل طراحی کردم ! اگه دوربین رو بردم و به سلامت برگشتم کنسروی هم برای شما میارم .



با کمک محراب وبلاگ شبکه سازمان های غیر دولتی زیست محیطی گیلان (شبکه سبز گیلان ) رو راه انداختیم. البته هنوز لوگو و یک سری توضیحات رو نگذاشتیم. از این به بعد می تونین اخبار مربوط به نشست ها و برنامه و گزارش های ما رو در این پایگاه اینترنتی ببینین. شنبه به مناسبت روز هوای پاک یک نشست هم اندیشی داریم و احتمالا یک نشستی هم 14 بهمن روز جهانی تالاب ها برگزار کنیم که اگه برگزار بشه احتمال زیاد درمورد وضعیت تالاب انزلی در اون جلسه صحبت خواهم کرد .

اخیرا خیلی برای بروز کردن فتوبلاگ مشکل دارم . صفحه اول بلاگر اصلا نمیاد و کلی جون می کنم تا بتونم یه پست بذارم. مثل اینکه بخاطر فیل-تری.نگ آدرس های https هست.


Monday, January 12, 2009

ولگردی توی تالاب !


جمعه 20 دی ماه به پیشنهاد پیمان برای تماشای پرنده های مهاجر، پنج نفره با ماشین به تالاب بین المللی بوجاق رفتیم .

بعد کلی چرخ زدن و آدرس پرسیدن تونستیم مسیر منتهی به تالاب در کرانه ی غربی دلتای سپیدرود رو پیدا کنیم. بخشی از مسیر رو با ماشین رفتیم. اما گل آلود بودن مسیر اجازه جلوتر رفتن با ماشین رو نداد. نتیجه اینکه کوله هامون رو ورداشتیم و قدم زنان در دشتی سرسبز با مساحتی نزدیک به هزار هکتار که نظیرش تقریبا در هیچ جای گیلان نیست به سمت کرانه تالاب حرکت کردیم.

دیدن شغال ها، لک لک ها، اردک های وحشی، باکلان ها ، قوها، پلیکان ها، غازهای وحشی و نهایتا فلامینگوهای صورتی رنگ زیبا، چند تک درخت که در اون دشت بزرگ در دوردست ها دیده می شدن و رودخانه ی پهناور سپیدرود تو اون فضای بکر تداعی کننده ی فیلم های حیات وحش از مناطق آفریقا بود و ما حس جستجوگرانی رو پیدا کرده بودیم که برای اولین بار وارد این قلمرو بکر و ناشناخته شدند. بعد از خوردن ناهار به خاطر سرمای هوا سه نفر به سمت محلی که ماشین رها شده بود رفتن و من و پیمان هم بعد از اینکه چایی رو زدیم تو رگ به سفر اکتشافی خودمون در کنار تالاب برای نزدیک ترین شدن به پرنده ها و عکاسی از طبیعت بکر منطقه تا زمان غروب خورشید ادامه دادیم.

تجربه ی بوجاق نشون داد که حتی تله ی 300 میلی متری آرش که روی دوربین های قطع حسگر کوچیکمون کار تله 400 یا بیشتر رو می کنه هم جوابگوی عکاسی از حیات وحشی از این دست نیست. شاید دفعه دیگه با تلسکوپ بازتابی چهار اینچ بریم عکاسی حیات وحش !

از این عکس پایین خیلی خوشم اومده. هر کی این عکس رو دید چند مصرع شعر براش کامنت بذاره .

الکی نیست می گم عینهو آفریقا هست
پیمان می نگرد

من هم می نگرم

پی نوشت نامربوط : هفته قبل تو خواب با علیرضا امیرقاسمی نشسته بودیم داشتیم با هم حرف می زدیم !!! یعنی چی اونوقت؟ آخه آدم قحط بود ؟!!!

Thursday, January 8, 2009

زمستان کهار


وقتی شب اول از چادر اومدم بیرون و کوه های پوشیده از برف رو زیر نور ماه دیدم احساس کردم این لحظه به تمامی سختی ها و هزینه هایی که برای این برنامه انجام دادم می ارزه. مدت ها بود حال خوبی مثل اون لحظات رویایی نداشتم. غرق اون فضا شده بودم...
این تصاویر کنسروی از مناظر زیبای مسیر صعود به قله ی کهار هست. دلم نیومد تک خوری کنم! امیدوارم ازشون لذت ببرین .
صعود به قله کهار ( ارتفاع : 4050 متر ) – گروه کوهنوردی سپهر رشت – دی ماه 1387







خودمونیما، قیافم عینهو برادران رایت شده بود !!!


باور کنین از کارخونه ی پوما برای تبلیغ محصولاتش پول نگرفتم !






Saturday, January 3, 2009

برای او که رفت




همه آنها که دیده بودندش و همه آنها که ندیده بودندش بدانند که علی یوسفی رفت.


خیلی بی سر و صدا رفت ،


رفت به مالزی تا کارشناسی ارشد MBA بخونه.


یجورایی بهترین کار ممکنه رو انجام داد.


این یک سال آخر بهش خیلی خیلی سخت گذشت.


رفتن یه دوست صمیمی از اون اتفاقاتی هست که آدم چند وقت بعد تازه متوجه عمقش میشه.


حتی برای مازیار که متاسفانه انگاری مدتهاست بودن یا نبودن کسی تو زندگیش براش اهمیت نداره.


بارها و بارها از بیرون نیومدن و قرار نذاشتنم دلگیر شدی، به باور خودم خیلی از اوقات حضور ما در کنار هم جز تکرار هیچ فایده ای نداره و وقتی می بینم که حضورم برای کسی مفید نیست و نمی تونم هیچ کمکی بکنم و حتی امکان داره ضرر هم برسونم ترجیح میدم این کار رو انجام ندم.


مدت هاست که نمی تونم به هیچ کس اونطور که می خوام کمک کنم، اصلا حتی به خودم هم نمی تونم کمک کنم. مدت هاست که اکثریت آدم های دوروبرم رو فقط به بهانه ی کارها می بینم و اگه کاری باهاشون نداشته باشم معمولا دریغ از یادی و دیداری مگر به اصرار خودشون .


قبلا به این امکان فکر می کردم که زندگیم همین طور مزخرف پیش خواهد رفت و نباید انتظار هیچ تحولی رو داشته باشم اما حالا دقیقا غرق در این امکان شدم و تقریبا همه چیز رو رها کردم، حتی دست و پا زدن رو ...


نمی دونم که فضای جدید می تونه فضای فکری و مسیرت رو تغییر بده یا نه و اصلا نمی دونم که این تغییر خوبه یا نه ، واقعا نمی دونم. مدتهاست که واقعا نمی دونم. هنگ کردم پسر، ویندوزم قفل کرده.


امیدوارم و امیدوارم و بازهم امیدوارم در مسیر درست با موفقیت طی طریق کنی. برات دعا می کنم البته اگر دعای من ارزشی داشته باشه.


دلی خالی از ملال و پر از امید برات آرزومندم.


خدا نگهدارت باشه رفیق




احتمالا تاسوعا و عاشورا رو با پیمان و گروه سپهر به قله 4050 متری کهار سمت کرج میرم . دو روزکوهنوردی توی برف و سرما با تجهیزات ناکافی هم برای خودش صفایی داره...