ساعت 4 صبح بود. کشوی کابینت آشپزخونه رو کشیدم بیرون تا ببینم که نونی مونده تا با فرنی بخورم یا نه. نون اون تو نبود. کشو رو که بستم دیدم لای در کابینت هست. احساس کردم گیر کرده. کمی در کابینت رو بیرون کشیدم افتاد پایین و به پشت روی زمین ولو شد . نصف بدنش له شده بود و بد جور داشت دست و پا می زد. هاج و واج بالا سرش وایساده بودم و مونده بودم که چی کنم ؟
بکشمش که راحت شه از این زجر، آیا حق دارم حیاتش رو بخاطر زجر نکشیدنش ازش بگیرم یا اینکه دخالت نکنم و بذارم همین طور دست و پا بزنه شاید که تونست برگرده و بره و ترمیم شه نه با این وضعیت جراحت احتمالا می میره یعنی بذارم زجر کش شه ؟ عجب وضع پا در هوایی
مگس کش رو ورداشتم و سعی کردم به شکم برگدونمش تا شاید آروم آروم حرکت کنه و بره اما هر چی تلاش کردم نشد آخر سر افتاد یه گوشه ی تاریک که از بالا نمی دیدمش. دیگه بی خیال شدم. انگار وجدانم خیالش راحت شد . دیگه نمی دیدش که بخواد درگیر نجات دادنش باشه .
بکشمش که راحت شه از این زجر، آیا حق دارم حیاتش رو بخاطر زجر نکشیدنش ازش بگیرم یا اینکه دخالت نکنم و بذارم همین طور دست و پا بزنه شاید که تونست برگرده و بره و ترمیم شه نه با این وضعیت جراحت احتمالا می میره یعنی بذارم زجر کش شه ؟ عجب وضع پا در هوایی
مگس کش رو ورداشتم و سعی کردم به شکم برگدونمش تا شاید آروم آروم حرکت کنه و بره اما هر چی تلاش کردم نشد آخر سر افتاد یه گوشه ی تاریک که از بالا نمی دیدمش. دیگه بی خیال شدم. انگار وجدانم خیالش راحت شد . دیگه نمی دیدش که بخواد درگیر نجات دادنش باشه .
نتیجه گیری اخلاقی : سوسک کوچیک ، شرمنده تم .
نتیجه گیری فنی : ساعت 4 صبح فرنی با نون نخورید بگیرید زودتر بخوابید تا مثل بچه آدم صبح زود بیدار شین .
نتیجه گیری ... : بچه جان بجای این چس بازی های سوسول مآبانه برو جلوی گ.ه کاری های دیگه ات رو بگیر، این که در برابر اونها پشیزی هم نیست ای ابله ماست و خیار.

