
روزهای شلوغی رو دارم پشت سر می ذارم. از این اداره به اون اداره رفتن، دیدن کلی آدم و پی گیری و انجام کلی کار و کمی هم فعالیت های انتخاباتی که داره شدت می گیره ... فشاری که پیش از این، کم تر تو یه بازه زمانی به این طولانی روم بوده. همه این ها در کنار هم باعث خستگی عجیبی شده . هر روز صبح به خودم می گم که فردا سرم خلوت تره و می تونم کمی به خودم استراحت بدم اما برعکس سرم شلوغ تر می شه. هر روز صبح یه کاغذ شامل لیست بلند بالایی از کارهایی که باید انجام بدم، جاهایی که باید برم و آدمایی که باید ببینمشون رو تو کیفم می ذارم و از خونه می زنم بیرون و شب اونهایی که انجام دادم رو جلوشون تیک می زنم و بقیه به اضافه موارد جدیدی که اضافه شده می مونه برای فردا.
خیلی بده که حجم عظیم کارها و در نتیجه شلوغی ذهن باعث بشه از یه سری کارهای اساسی تر دور شده و دچار یه جور فراموشی مقطعی بشی مخصوصا که خستگی مزمن هم روت چنبره انداخته .
جمعه می خوام که موبایلم رو خاموش کنم و برم کوه و روزی فارغ از تمام این کارها و شلوغی ها رو در دامان طبیعت سر کنم.
خیلی بده که حجم عظیم کارها و در نتیجه شلوغی ذهن باعث بشه از یه سری کارهای اساسی تر دور شده و دچار یه جور فراموشی مقطعی بشی مخصوصا که خستگی مزمن هم روت چنبره انداخته .
جمعه می خوام که موبایلم رو خاموش کنم و برم کوه و روزی فارغ از تمام این کارها و شلوغی ها رو در دامان طبیعت سر کنم.

