Tuesday, April 14, 2009

بازی سبز

مهندس احمدپور لطف کرده و بنده رو به یک بازی وبلاگی دعوت کردن. توضیحات بیش تر رو می تونید در وبلاگشون بخونید.
راستش رو بخواین این بازی ها همیشه برام جالب بوده اما تو این سالهایی که وبلاگ می نوشتم هیچ وقت نشد که به یکی از این بازی ها دعوت بشم . ( خودمونیم یه جورایی عقده ای شده بودم! )
اما حالا که دعوت شدم نمی دونم چی باید بنویسم شاید بخاطر نوع سوال باشه . " کارهای خوب و زشتمون در زمینه محیط زیست "
اصولا دوست ندارم کارهای خوب خودم در هر زمینه ای رو به بقیه اعلام کنم ( هر چند یک عاملی در درونم علاقه داره که این ها رو اعلام کنه و از طرف بقیه مورد توجه و تشویق قرار بگیره ) و همچنین اینکه بیام مثلا اعلام کنم ایها الناس بگوش باشید که من فلان کار بد رو انجام بدم بلکه ترجیح می دم قضیه رو تو خودم حلش کنم تا دیگه تکرار نشه که البته برام کار آسونی هم نیست .
ایهالحال با توجه به نوع جواب دادنی که خود مهندس نوشته یه چیزایی می نویسم. یه جورایی درباره ارتباط خودم با محیط زیست انسانی و جانوری می نویسم .
در باب سیگار باید اعتراف کنم که در یک دوره ی کوتاهی در حد نهایتش سی چهل نخ کشیدم که البته بعد دیگه نکشیدم . سیگار چیز مزخرفیه . قلیون هم کلا یکی دو پک زدم و اصلا هیچ ارتباطی نتونستم باهاش برقرار کنم ! اون هم چیز بی خود و مزخرفیه .
بچه که بودم مورچه زیاد می کشتم. البته الان دیگه کاری بهشون ندارم ! در مورد حیوانات باید بگم که از بچه گی عاشقشون بودم . می گن زمانی که خیلی کوچیک بودم خیلی به پدر و مادرم اصرار می کردم که برام یه اسب بخرن و تو حیاطمون ازش نگهداری کنیم ! همیشه هم جوجه داشتن یکی از ارکان زندگی ام در کوچیکی بوده . حتی یه مدت یه خروس خیلی بزرگ سیاه هم داشتم ! یه بار هم همون موقع ها بابام پیکانمون رو برده بود تعمیرگاه بعد من کنار خیابون یه بچه خفاش زنده که نمی تونست پرواز کنه پیدا کردم و یه مدت هم بچه خفاش رو نگه می داشتم !!! البته فکر کنم آخر سر مرد؛ یادم نیست چه اتفاقی براش افتاد. یه بار هم یه مرغ ماهیخوار که ساچمه خورده بود کنار دریا پیدا کردیم با پسرخالم بردیمش پیش پسرخاله بابام تو دامپزشکی؛ اوناهم براش نسخه ( دارو و سرم ) نوشتن. یه عالمه هم ماهی کیلکا از بازار خریدم هر روز تو خونه پسر خالم بهش دارو می دادیم. ماهی کیلکا رو هم دل و روده اش رو درمیاوردم کف دستم میذاشتم مرغ ماهیخوار می خورد. بچه گربه هم داشتم البته همیشه مادرم گیر می داد بعد چند روز مجبور بودم بندازمشون بیرون. لاک پشت هم زیاد داشتم. یه مدت هم تو کار پرورش فنچ رفته بودم . اینقدر بچه زاییده بودن که به هر کدوم از فامیلای پدری و مادری یک جفت نر و ماده دادیم ! فقط همین مونده بود که بزنیم تو کار صادرات فنچ ! خرگوش هم داشتم البته هر دوتا تلف شدن . یکی رو گربه خورد اون یکی هم دو سه ماه بیش تر نداشت که از سرما تلف شد . برای گرفتن سگ و طوطی هم به خانواده خیلی اصرار کرده بودم اما زیر بار نرفته بودن .
اما خب الان دیگه علاقه ای به داشتن حیوون ندارم . هم اینکه چون تنبلم و بعد یه مدتی بجای من پدر و مادرم هستن که به حیوونه می رسن و اما دلیل اصلی اینکه دوست ندارم حیوون خدا رو واسه حال کردن خودم بگیرم زندونی کنم . در مورد ماهی قرمز سر سفره هم با خانواده کمی بحث داشتم که این کار رو نکنیم البته حرفم به کرسی ننشست .
یادمه چهار سال پیش تو یه شرکتی کار می کردم. اون موقع جوون تر بودم و کارم نقشه برداری از شالیزارها بود. کار سختی بود که تبدیل شده به خاطره و تجربه . به کارگرها سپرده بودم اگه لاک پشت کوچیک پیدا کردن برام بگیرن. دخترخاله ام لاک پشت کوچیک می خواست. یه روز یه لاک پشت اندازه یه بند انگشت گرفتن . خیلی کوچیک و ناز بود . لاک پشت رو دادم به دخترخالم. بعد اینکه رفت تهران، خاله و پسرخالم از لاک پشته تو خونه نگهداری می کردن . تو یه تشت گوشه ی حال خونه . لاک پشت بزرگ شد و بعدها چند بار به پسرخالم گفتم که این رو بده من ببرم ولش کنم تو رودخونه ای بیجاری اما اون لاک پشت رو نمی داد و من بخاطر اینکه لاک پشته رو این جوری به اسارت انداخته بودم عذاب وجدان داشتم . یه مدت گم شد دوباره تو باغ پیداش کردن . بعدش اون لاک پشت رو یه پسرخاله دیگه ام گرفت. از اون به بعد پیش اون ها بود و تو باغ حیاطشون می چرید ! آخرین بار چند ماه پیش تو حیاطشون دیدمش . کنار یه گربه تو آفتاب دراز کشیده بود ! ولی اصلا احساس بدی نداشتم .
5 سال اول زندگیم رو خونه ی مادربزرگم زندگی می کردیم. البته بعدش هم معمولا اونجا پلاس بودم. یه خونه ی قدیمی شلوغ با ایوون و کلی پنجره که نور رو به اتاق ها فرا می خوند و یه حوض و باغچه قشنگ و کلی صفا. بهترین سالهای زندگیم در اونجا رقم خوردن. یکی از سرگرمی هام این بود که تله درست می کردم و باهاش قمری می گرفتم. بعدش یه ذره با قمریه ورمی رفتم و آزادش می کردم بره پی زندگیش.
یادمه چند سال پیش برف زیادی اومده بود و یه قمری ( یا کریم ) توی حیاط خونه مون لای برف ها گیر افتاده بود. بدنش و بالهاش کاملا خیس و سرد و حالش خیلی بد بود. گرفتیمش آوردیمش تو خونه گذاشتیم تو یه قفس کنار شوفاژ. چند روزی ازش مراقبت کردم تا اینکه حالش کاملا خوب شد و ولش کردم تا بره پی زندگیش .
در مورد درختان و گیاهان و کلا طبیعت هم خب چند سالی هست که با شبکه سبز گیلان همکاری دارم. زیاد کوه می رم و همیشه سعی می کنم طبیعت رو کثیف نکنم و بعضی مواقع هم آشغال های دیگران رو هم جمع می کنم با خودم می برم پایین.
این روزها با شبکه سبز تو این راه خیلی تنهاییم . چند نفرمون بیشتر نموندن. مگس های دور شیرینی همه رفتن و پیداشون نیست. نمی دونم ماها تا کی می تونیم این طوری ادامه بدیم. دلسرد نشدن تو این شرایط هنره . تو این سال ها که انگار روحیه مردم تغییر کرده و گذران زندگی و تامین معیشت به همه داره فشار میاره کم پیش میاد به آدمی بربخوری که حس و حال کار ان جی اویی و داوطلبانه و بدون چشمداشت مادی داشته باشه. یه عده هم که فقط بلدن حرف بزنن و حاضر نیستن تکونی به خودشون بدن. از دور میشینن و می گن لنگش کن و بعد هم کلی شاکی میشن که چرا لنگش نکردی .
برادر من، خواهر من، چه کنیم ؟ وقتی به آقایان نامه می زنیم در اعتراض به قطع درختای قدیمی، میان تو نماز جمعه و می گن ما یا جاهل و نادون هستیم یا قصد غرض ورزی داریم . چند وقت دیگه هم احتمالا ما رو به براندازی نرم محکوم می کنن. حتی اگه ما هم بگیم، کی حاضره تو این وضعیت بیاد و مثلا برای حفظ محیط زیست تحصن و امثالهم کنه .
اصولا در حال حاضر اکثریت ان جی او ها یا فقط یک اسم ازشون مونده یا تبدیل به شرکت شدن .
همین چند ماه پیش بود که با وجود شک زیادی که داشتم اومدم و عضو یک ان جی او حقوق بشری در استانمون شدم. فرم رو پر کردم مبلغ حق عضویت سالانه رو هم پرداخت کردم. ماه ها گذشته اما هیچ خبری نشده اصلا انگار نه انگار. دقیقا کارشون کار شرکتی هست بعد میان فرم عضویت به آدم میدن و پول می گیرن.
جمعه 4 اردیبهشت بمناسبت روز جهانی زمین پاک ( 2 اردیبهشت ) یه برنامه کوه پیمایی سبک با هدف جمع آوری زباله و کار فرهنگی برای حفظ محیط زیست توسط شبکه سبز گیلان ، گروه کوهنوردی دما.وند، سازمان میراث فرهنگی، تشکل ها و آژانس های گردشگری و مسافرتی و احتمالا تعدادی دیگه از گروه های کوهنوردی در منطقه کوه بن ماسوله قراره برگزار بشه؛ اگه مایل به شرکت در این برنامه هستین بهم خبر بدین .
پی نوشت 1 : این تکنولوژی های ارتباطاتی هم یک سری مزیت ها داره و یک سری معایب . مزیت هاش که تقریبا مشخصه اما معایب یک نمونه این که بعضی اوقات آفلاین های دوستان به بنده نمی رسه که باعث دلخوری هایی میشه که مثلا چرا جواب ندادم یا می بینم یکی روشن هست تا بهش پیغام می دم خاموش می کنه میره، بعد ناراحت میشم قضیه رو به طرف می گم می گه اصلا روحش هم خبر نداره و بعد اینکه خارج شده آی دیش روشن مونده یا یک نمونه دیگه نرسیدن اس ام اس ها یا همین امروز که گوشیم ویروسی شده و می دیدم که مثلا میس کال یا اس ام اس رسیده اما همه اس ام اس بدون اینکه حتی بدونم کی فرستاده پرید ! البته شاید هم قسمت بوده ! چه می دونم . این هم برای خودش مبحثیه : رابطه ی تکنولوژی با قسمت !
آی تکنولوژی ، چکار مکنی ؟! ها ؟! اذیت نوکن !
پی نوشت 2 : این برنامه نئور به سوباتان هم احتمالا با این وضعیت هوا فعلا پیچید تا بعد .
در مورد بازی وبلاگی هم مثل اینکه حالا باید 5 نفر دیگه رو دعوت کنم. اما خب من می گم هر کی که این نوشته رو خونده دعوت هست و اگه پستی در این باره نوشتین لطفا برام کامنت بذارین .