Sunday, March 22, 2009

کنکاش در گذشته


بعضی اوقات نوشتن تو یک فضای عمومی اون هم با نام اصلیت و با آگاهی به اینکه بیش تر اون هایی که نوشته ات رو می خونن می شناسنت و باهاشون تو محیط بیرون سر و کار داری کار سختیه ...
داشتم تو فولدرهای کامپیوترم ول می گشتم که یهو رسیدم به یه سری عکس مربوط به یه بازه زمانی از دو سال و نیم پیش تا 9 ماه پیش.
قیافه ی خودم رو که می دیدم تعجب می کردم. احساس عجیبی بود. یه جور بیگانگی . انگار وجه مشترک آدمی که الان داره این عکس ها رو تماشا می کنه با آدم تو اون عکس ها فقط یه نام مشترکه . انگار اون عکس ها متعلق به زندگی دیگری بودند با ده ها سال فاصله. تازه سراغ عکس های چهار پنج سال پیش نرفتم.
یه زمانی یعنی چیزی حدود چهار سال و نیم پیش، من تو یه زیرزمین تو جایی به فاصله بیش از 1000 کیلومتر از خانواده ام زندگی می کردم . بله، یه زیر زمین. یه فضای مستطیلی به طول شاید 10 متر و عرض شاید 3 متر و سقفی که نهایتش بیست سی سانت با سرم فاصله داشت .
با یه سکوی کوچیک که مثلا آشپزخونه رو از بقیه خونه ! جدا می کرد.
بدون هیچ وسیله ارتباطی اعم از تلفن یا موبایل . الان یادم اومد که یه تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ هم داشتیم که با کلی برفک بعضی اوقات کار می کرد و یه رادیوی کوچیک.
راستی، زیر زمین هیچ پنجره ای نداشت.
اما
اما اونجا عجیب صفا داشت .
من بودم و یه هدف کوتاه مدت بخاطر یه نیاز و تلاشی عجیب و برنامه ریزی فوق العاده .
اون تو هم درس می خوندم، هم فرم کار می کردم، هم مبارزه می کردم و هم بازی می کردم. کلا زندگی می کردم .
و چقدر خوشمزه بود اون چایی که بعد از موفقیت و رسیدن به هدفم دم اون مغازه تو سرمای زمستون نشستم و خوردم .
اون روزها خیلی زیبا بودن. خیلی زیبا. اصلا الان که نگاه می کنم اون سالها همش خاطرات شیرینی برام هستن. حتی قبل از زندگی تو اون زیر زمین، قبل اون هم همش زیبا بود. یادش بخیر شبهایی که تا سه صبح تو کافی نت بودیم . یادش بخیر انتظارهای تو مغازه ی ته زیر زمین اون پاساژ که یک ساعت صبر می کردیم تا طرفمون با نوارها و سی دی موزیک و فیلم که از زابل یا زاهدان آورده بود و تو کاپشنش قایم کرده بیاد و ما انتخابمون رو انجام بدیم . یاد اون فوتبال های شبانه بخیر، یاد اون نیمه شب هایی که تنهایی با دکتر عدالتی تو رصد خونه ی دانشگاه با تلسکوپ ورمیرفتم بخیر. یاد اون روزهای تو بیابون بخیر. یاد تمام اون مسخره بازی هایی که داشتیم بخیر .
اون روزها من خیلی چیزهای الانم رو نداشتم. خیلی چیزها رو . خیلی تجربه ها رو نداشتم . خیلی فرق داشتم . خیلی زیاد. اما الان که نگاه می کنم می بینم که اون روزها شیرین تر از این روزها بود.
دلم برای اون فضا و حال و هوا تنگ شده .
شاید از نظر دیگرانی که تو این سالها باهام تو حوزه های مختلف برخورد داشتن این حرف ها خیلی عجیب و غیر قابل هضم باشه .
شاید بشه گفت اون مازیار از مازیار فعلی به اندازه چند تا زندگی از نظر فکری و ... عقب تر بود اما ...
نمی دونم بعد این "اما" چی بگم . نمی دونم . بذارین فکر کنم . آها، اون مازیار اما یه چیزی داشت که این مازیار نداره . اون مازیار انگاری عاشق زندگی بود، از 1000 کیلومتری افسردگی هم نگذشته بود و با نیرویی عظیم بدنبال ساختن آینده بود .
حالا
من موندم و یه داستان نیمه تمام
منظورم داستان زندگیمه که بخوام یا نخوام باید ادامه بدمش تا نقطه ی انتها . نقطه ی انتهایی که شاید یک ثانیه دیگه باشه یا شاید 50 سال دیگه .

1 comments:

Farshad Palideh said...

wonderful and strage life story