شنبه : فکر کنم رفته بودم دندون پزشکی. بعد دو سال کشون کشون بردنم پیش جناب دکتر که دندونام رو درست کنه !
یکشنبه : بهرنگ رو بعد مدت ها می بینم. مرخصی سربازی گرفته. کنار دکه وایسادیم و چایی می خوریم. براش ماجرای برخوردم با جناب استاد دروغین عشق و سرزمینش ! رو تعریف می کنم و می خندیم. خنده ای که طعمش اصلا به شیرینی نمی زنه ...
شب خوبی بود.
دوشنبه : کوه هستم. قدم زنان دارم برمی گردم. از مسیر بیرون می زنم و خودم رو به بالای دره ای بزرگ می رسونم. آهنگی که گوش می دم اوج می گیره. منظره زیبایی هست که عجیب با موسیقی همنشینی داره .
سه شنبه : از تو بالکن پاساژ گلستان دارم آدم های تو حیاط پشتی پاساژ رو تماشا می کنم. همراهم می گه : اینجا همه " ادا " هستن ...
نگاهم رو که بالاتر می برم برج ها رو می بینم که از فراز آدم ها سر به فلک کشیدن .
اصلا حس و حال خرید رو ندارم. مدتهاست لباس و کفش نخریدم .
چهارشنبه : بالای نیاوران کنار کوه ها روبروی برجی که سر به آسمان کشیده در گالری اعتماد، عکس های ناصر تقوایی رو تماشا می کنم. اولش نمی دونستم این گالری هنری چه همخوانی با این محله و آدم هاش داره اما کارها رو که دیدم فهمیدم ...
عکس های ناصر تقوایی هم خوب بودند هم بد . نمی دونم هنوز کسی حاضر شده 4 میلیون تومن بابت اون تابلو عکس ها بده یا نه اما مطمئنم که هیچ کدوم از عکس های من رو 40000 تومن هم نمی خرن و باز هم مطمئنم که هستند کسانی که این پول رو بدن فقط برای اینکه به مهمونهاشون بگن این عکس کار ناصر تقوایی هست.
پنج شنبه : ردیف آخر سالن اصلی تئاتر شهر نشستم و نمایش آمادئوس رو تماشا می کنم. درباره زندگی موتزارت و آزار و اذیتی هست که سالیاری موسیقی دان دربار بخاطر حسادت به موتزارت رسوند . نمایش خیلی قشنگی بود. من که خیلی لذت بردم. تو اسفند هم تقریبا هر شب اجرا میشه، به شما هم پیشنهاد می کنم که برید و ببینید. احتمالا از این به بعد هر وقت آهنگی از موتزارت گوش بدم به یاد قیافه ی شوخ و شنگ ارژنگ امیرفضلی می افتم !
تئاتر خیلی چیز باحالیه فقط حیف که معمولا دست اندرکارانش رو " هرزه " می کنه ...
جمعه : دوباره خونه هستم. تهران که میری انگار یهو سرعت زندگی 20 برابر میشه . تهران یه سری خوبی داره و یه سری بدی...
شهرستان معمولا جای خوبی برای پوسیده شدن استعدادها هست. آدم های با استعداد زیادی رو تو همین رشت می شناسم که پوسیدن و استعداد و توانایی های فوق العاده شون به خاطر دور بودن از پایتخت کور شده یا به اندازه ای که حقشون هست آشکار نشده و برعکس اونها کلی آدم ظاهر باز و توخالی و... که بدلیل بودن تو مرکز و بلد بودن روش های غیر اخلاقی پیشرفت، در جایگاهی که حقشون نیست قرار گرفتن. خیلی های دیگه رو هم می شناسم که اگه اونها هم اینجا بمونن به سرنوشت اسلافشون دچار خواهند شد. البته بعضی اوقات، این رفتن به قیمت از دست دادن بعضی صفات نیکو تموم میشه !
همین، شبیه سبک بعضی پست های وبلاگ قبلیم شد! بهرحال هرچی نباشه گرداننده هر دوتا یک نفر بوده .
اعتراف : مدتهاست که درگیر تحمل فکر و خیال های مزخرف هستم. فکر و خیال هایی که هیچ سنخیتی با من و کردارم ندارن اما دست از سرم برنمی دارن. همش نیشگونم می گیرن و من هم کارم شده تحمل این نیشگون ها که بعضی اوقات بدجور رنجم می ده. نیشگون هایی که می دونن عمرا بتونن کاری از پیش ببرن اما باز هم دست از آزار برنمی دارن . انگار درمونی ندارن . کاشکی روزی برسه که دیگه خبری از این نیشگون ها نباشه .
پی نوشت : فردا یه روز دیگه همراه با تجربه های جدید هست و با وجود خستگی که روح و تنم رو قبضه کرده به دیدار فردا میرم. در ادامه دوره تکمیلی هلال احمر باید نزدیک به دوهفته هر روز به بیمارستان برم. اون هم بیمارستان پورسینا ! آدم زنده که تو این بیمارستان بره، مرده میاد بیرون ... و حالا آدمی که مثل سگ از خون و آمپول و سرنگ و امثالهم می ترسه باید بره اونجا ! چه شود ...
پشت سر اون هم کلاس فیلم سازی و بعدش هم جلسه تو میراث فرهنگی برای یه سری پروژه ها. نمی دونم بالاخره از این جلسات پولی درمیاد یا نه ! فکر کنم این دویست و سی هفتمین جلسه کاری هست که دارم تو این 6 ماه می رم و امان از یک ریال پول سیاه !
نمی دونم کی می رسم ناهار بخورم .
نتیجه گیری کلی : الافی خیلی بده . سعی کنین مثل بنده اینقده الاف نباشین که بتونین این همه کار متنوع انجام بدین !
اختتامیه : تنبلی خیلی بده . اگه اینقده تنبل نبودم وضعم خیلی بهتر بود .
یکشنبه : بهرنگ رو بعد مدت ها می بینم. مرخصی سربازی گرفته. کنار دکه وایسادیم و چایی می خوریم. براش ماجرای برخوردم با جناب استاد دروغین عشق و سرزمینش ! رو تعریف می کنم و می خندیم. خنده ای که طعمش اصلا به شیرینی نمی زنه ...
شب خوبی بود.
دوشنبه : کوه هستم. قدم زنان دارم برمی گردم. از مسیر بیرون می زنم و خودم رو به بالای دره ای بزرگ می رسونم. آهنگی که گوش می دم اوج می گیره. منظره زیبایی هست که عجیب با موسیقی همنشینی داره .
سه شنبه : از تو بالکن پاساژ گلستان دارم آدم های تو حیاط پشتی پاساژ رو تماشا می کنم. همراهم می گه : اینجا همه " ادا " هستن ...
نگاهم رو که بالاتر می برم برج ها رو می بینم که از فراز آدم ها سر به فلک کشیدن .
اصلا حس و حال خرید رو ندارم. مدتهاست لباس و کفش نخریدم .
چهارشنبه : بالای نیاوران کنار کوه ها روبروی برجی که سر به آسمان کشیده در گالری اعتماد، عکس های ناصر تقوایی رو تماشا می کنم. اولش نمی دونستم این گالری هنری چه همخوانی با این محله و آدم هاش داره اما کارها رو که دیدم فهمیدم ...
عکس های ناصر تقوایی هم خوب بودند هم بد . نمی دونم هنوز کسی حاضر شده 4 میلیون تومن بابت اون تابلو عکس ها بده یا نه اما مطمئنم که هیچ کدوم از عکس های من رو 40000 تومن هم نمی خرن و باز هم مطمئنم که هستند کسانی که این پول رو بدن فقط برای اینکه به مهمونهاشون بگن این عکس کار ناصر تقوایی هست.
پنج شنبه : ردیف آخر سالن اصلی تئاتر شهر نشستم و نمایش آمادئوس رو تماشا می کنم. درباره زندگی موتزارت و آزار و اذیتی هست که سالیاری موسیقی دان دربار بخاطر حسادت به موتزارت رسوند . نمایش خیلی قشنگی بود. من که خیلی لذت بردم. تو اسفند هم تقریبا هر شب اجرا میشه، به شما هم پیشنهاد می کنم که برید و ببینید. احتمالا از این به بعد هر وقت آهنگی از موتزارت گوش بدم به یاد قیافه ی شوخ و شنگ ارژنگ امیرفضلی می افتم !
تئاتر خیلی چیز باحالیه فقط حیف که معمولا دست اندرکارانش رو " هرزه " می کنه ...
جمعه : دوباره خونه هستم. تهران که میری انگار یهو سرعت زندگی 20 برابر میشه . تهران یه سری خوبی داره و یه سری بدی...
شهرستان معمولا جای خوبی برای پوسیده شدن استعدادها هست. آدم های با استعداد زیادی رو تو همین رشت می شناسم که پوسیدن و استعداد و توانایی های فوق العاده شون به خاطر دور بودن از پایتخت کور شده یا به اندازه ای که حقشون هست آشکار نشده و برعکس اونها کلی آدم ظاهر باز و توخالی و... که بدلیل بودن تو مرکز و بلد بودن روش های غیر اخلاقی پیشرفت، در جایگاهی که حقشون نیست قرار گرفتن. خیلی های دیگه رو هم می شناسم که اگه اونها هم اینجا بمونن به سرنوشت اسلافشون دچار خواهند شد. البته بعضی اوقات، این رفتن به قیمت از دست دادن بعضی صفات نیکو تموم میشه !
همین، شبیه سبک بعضی پست های وبلاگ قبلیم شد! بهرحال هرچی نباشه گرداننده هر دوتا یک نفر بوده .
اعتراف : مدتهاست که درگیر تحمل فکر و خیال های مزخرف هستم. فکر و خیال هایی که هیچ سنخیتی با من و کردارم ندارن اما دست از سرم برنمی دارن. همش نیشگونم می گیرن و من هم کارم شده تحمل این نیشگون ها که بعضی اوقات بدجور رنجم می ده. نیشگون هایی که می دونن عمرا بتونن کاری از پیش ببرن اما باز هم دست از آزار برنمی دارن . انگار درمونی ندارن . کاشکی روزی برسه که دیگه خبری از این نیشگون ها نباشه .
پی نوشت : فردا یه روز دیگه همراه با تجربه های جدید هست و با وجود خستگی که روح و تنم رو قبضه کرده به دیدار فردا میرم. در ادامه دوره تکمیلی هلال احمر باید نزدیک به دوهفته هر روز به بیمارستان برم. اون هم بیمارستان پورسینا ! آدم زنده که تو این بیمارستان بره، مرده میاد بیرون ... و حالا آدمی که مثل سگ از خون و آمپول و سرنگ و امثالهم می ترسه باید بره اونجا ! چه شود ...
پشت سر اون هم کلاس فیلم سازی و بعدش هم جلسه تو میراث فرهنگی برای یه سری پروژه ها. نمی دونم بالاخره از این جلسات پولی درمیاد یا نه ! فکر کنم این دویست و سی هفتمین جلسه کاری هست که دارم تو این 6 ماه می رم و امان از یک ریال پول سیاه !
نمی دونم کی می رسم ناهار بخورم .
نتیجه گیری کلی : الافی خیلی بده . سعی کنین مثل بنده اینقده الاف نباشین که بتونین این همه کار متنوع انجام بدین !
اختتامیه : تنبلی خیلی بده . اگه اینقده تنبل نبودم وضعم خیلی بهتر بود .


2 comments:
ee! jaye man khali ! ;D
سلام
راستش اون مطلب قبلی که برات کامنت گذاشتم دقیقا به همین فکر میکردم که نمایشگاه میزاری یا نه و اینا
که حالا فهمیدم این نمایشگاه هم وادی ای است برای خودش !
آ راستی یه چیز باحال این قدیمی ها دیدی میگن بیگاری بهتر از بیکاری هست و اینا ؟
همشون خالی بندن ! حالا بگو چه جوری مچشون رو گرفتم ! ان کلمه علاف در واقع یعنی علف فروش ! ولی در ازمنه ماضی چون علف فروشی کار نسبتا بیموردی بوده ( آخه علف کم نبوده ) واسه همین علف فروش بیچاره رو کردن مصدر بیکاری !
در حالی که علف فروشی هم بالاخره کاری هست برای خودش !
Post a Comment