
حکایت: آوازه ی شیری در اطراف جهان شایع گشته بود. مردم از برای تعجب، از مسافت دور قصد آن بیشه کردند برای دیدن آن شیر. یکساله راه مشقت کشیدند و منازل بریدند. چون در آن بیشه رسیدند و شیر را از دور بدیدند، ایستادند و بیش نمی توانستند رفتن. گفتند " آخر، شما چندین راه قدم نهادید برای عشق این شیر و این شیر را خاصیتی هست که هر که پیش او دلیر رود و به عشق دست بر وی مالد، هیچ گزندی به وی نمی رساند و اگر کسی ازو ترسان و هراسان باشد شیر از وی خشم می گیرد بلکه بعضی را قصد می کند که چه گمان بد است که در حق من می برید ؟ گفتند اکنون چیزی که چنین است یکساله را قدمها زدید، اکنون نزدیک شیر رسیدید، این استادن چیست؟ قدمی پیشتر نهید. " کسی را زهره نبود که یک قدم پیشتر نهد. گفتند " آن قدمها زدیم، آن همه سهل بود، یک قدم اینجا نمی توانیم زدن. "
( فیه ما فیه )

