
Tuesday, September 30, 2008
Sunday, September 28, 2008
Friday, September 26, 2008
تا به کی این ابتلا ؟ یا رب مکن

گاهی باید نوشت. هر چقدر هم که بخواهی جلوی خودت را بگیری باز هم نمی توانی . باز هم لحظه ای می رسد که دلت فرمان به نوشتن می دهد و نتیجه این که می نویسی حالا یا توی ورد 2007 یا روی یه برگ کاغذ چکنویس . مهم اینه که بنویسی.
یه داستان قدیمی میگه خداوند امانتی را به زمین و آسمان پیشکش کرد اما آنها از حمل آن عاجز شدند و از خود شکافتند ولی انسان پذیرفت. این امانت ، اختیار هست.
این تردد هست در دل چون وغا/// کاین بود به یا که آن حال مرا ؟
دارم از محل کارم میام بیرون. سه ماه قبل بعنوان نقشه بردار وارد این کارگاه لعنتی شدم بعدش مسئول ابنیه هم شدم و بعدترمسئولیت دفتر فنی هم بدوشم افتاد! کار ما حفاری تونل با مته های پیشرفته از زیر خیابون ها و لوله گذاری بتونی برای شبکه ی فاضلاب هست. کاری که فقط دو تا شرکت تو کل ایران انجام می دن .
شاید بعد بیرون اومدن بیکار باشم (جدا از پروژه های نیمه وقتی که درگیرشونم و سرانجام معلومی هم ندارند) شاید هم بتونم کاری پیدا کنم اما نخواستم که بیشتر از این عقایدم رو پایمال کنم و نخواستم که بیشتر از این بپوسم ، با وجود اصرار مدیرعامل به موندنم به احتمال 95 درصد 10 روز دیگه بیرون میام. ولش ، گور بابای بیمه و پول و ... انگار این وسط بی اهمیت ترین چیز وجود آدمی هست که داره روز بروز پوسیده تر میشه. احتمال داره یکی دو ماهی برای یه کار راه به افغانستان برم. به گمانم حضور در یک محیط جدید با مدیریت خودم و خارج شدن از این فضای پر از امنیت و کمی هیجان می تونه برام مفید باشه . حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه ...
شاید در آینده ای نه چندان دور به نتیجه ی دیگه ای برسم اما الان و در این زمان بنظرم تصمیم درست بیرون اومدن و لمحه ای استراحت هست.
بنظرم کار پیمانکاری اصلا با روحیه ام سازگار نیست. کاری که توش یا باید همه چیزی رو ببوسی و بذاری کنار یا اینکه بخوای مقاومت کنی و معمولا له بشی.
یه داستان قدیمی میگه خداوند امانتی را به زمین و آسمان پیشکش کرد اما آنها از حمل آن عاجز شدند و از خود شکافتند ولی انسان پذیرفت. این امانت ، اختیار هست.
این تردد هست در دل چون وغا/// کاین بود به یا که آن حال مرا ؟
دارم از محل کارم میام بیرون. سه ماه قبل بعنوان نقشه بردار وارد این کارگاه لعنتی شدم بعدش مسئول ابنیه هم شدم و بعدترمسئولیت دفتر فنی هم بدوشم افتاد! کار ما حفاری تونل با مته های پیشرفته از زیر خیابون ها و لوله گذاری بتونی برای شبکه ی فاضلاب هست. کاری که فقط دو تا شرکت تو کل ایران انجام می دن .
شاید بعد بیرون اومدن بیکار باشم (جدا از پروژه های نیمه وقتی که درگیرشونم و سرانجام معلومی هم ندارند) شاید هم بتونم کاری پیدا کنم اما نخواستم که بیشتر از این عقایدم رو پایمال کنم و نخواستم که بیشتر از این بپوسم ، با وجود اصرار مدیرعامل به موندنم به احتمال 95 درصد 10 روز دیگه بیرون میام. ولش ، گور بابای بیمه و پول و ... انگار این وسط بی اهمیت ترین چیز وجود آدمی هست که داره روز بروز پوسیده تر میشه. احتمال داره یکی دو ماهی برای یه کار راه به افغانستان برم. به گمانم حضور در یک محیط جدید با مدیریت خودم و خارج شدن از این فضای پر از امنیت و کمی هیجان می تونه برام مفید باشه . حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه ...
شاید در آینده ای نه چندان دور به نتیجه ی دیگه ای برسم اما الان و در این زمان بنظرم تصمیم درست بیرون اومدن و لمحه ای استراحت هست.
بنظرم کار پیمانکاری اصلا با روحیه ام سازگار نیست. کاری که توش یا باید همه چیزی رو ببوسی و بذاری کنار یا اینکه بخوای مقاومت کنی و معمولا له بشی.
Thursday, September 25, 2008
Monday, September 22, 2008
زولبیا و بامیه ی مدرن
Saturday, September 20, 2008
Thursday, September 18, 2008
Tuesday, September 16, 2008
Sunday, September 14, 2008
Friday, September 12, 2008
قهوه چی ، دریاب ما را
ما را بساز
که عجیب خرابیم
قهوه چی
دریاب ما را
قهوه چی
دلمان رفته بر باد
قهوه چی
که عجیب خرابیم
قهوه چی
دریاب ما را
قهوه چی
دلمان رفته بر باد
قهوه چی
زندگی مان رفته بر باد
قهوه چی
خسته شدیم از این دستگاه های چای ساز
قهوه چی
دریاب ما را
که جز تو کسی نیست که دریابد مرغان سرگشته را
قهوه چی
دریاب ما را
دریاب ما را
قهوه چی
دریاب ما را
که جز تو کسی نیست که دریابد مرغان سرگشته را
قهوه چی
دریاب ما را
دریاب ما را
دریاب ما را
راستی، این جا کمک می خواهند
Thursday, September 11, 2008
عبور سرد
داشتی از آن طناب های حصیری می بافتی
گذاشتی هر چقدر که دلم می خواهد عکس بگیرم
گفتیم که خبرت را به آن با خبران بظاهر بی خبر خواهیم رساند تا خانه ی نیمه کاره ات را بسازند
اما
راستش را که بخواهی
حتی خودمان هم به آن ها امیدی نداشتیم
گذاشتی هر چقدر که دلم می خواهد عکس بگیرم
گفتیم که خبرت را به آن با خبران بظاهر بی خبر خواهیم رساند تا خانه ی نیمه کاره ات را بسازند
اما
راستش را که بخواهی
حتی خودمان هم به آن ها امیدی نداشتیم
چه عبور سردی داشتیم از تو
Wednesday, September 10, 2008
قفس
Tuesday, September 9, 2008
Monday, September 8, 2008
Saturday, September 6, 2008
امام زاده غلتان

این جا امامزاده حنفیه ی لوشان یا همان امامزاده غلتان است. از لوشان تا این جا با ماشین 15 دقیقه راه است. پیکر محمدحنفیه پسر امام علی ، پسرش سیدهاشم وسیدابوالقاسم حمزه یکی از پسران امام کاظم در اینجا به خاک سپرده شده است.
هر سال در روزهای 21 رمضان ، تاسوعا و عاشورا و مخصوصا 28 صفر این مکان پر می شود از زائرانی که از سرتاسر ایران برای برآوردن حاجتشان آمده اند. هر کس که خواسته ای دارد می رود بالای پله ها روبروی در امام زاده می نشیند. نیت می کند و دراز می کشد. اگر در ایمانش به آنچه اتفاق خواهد افتاد راسخ نباشد و شک کند با لرزشی از بلند خواهد شد و در غیر اینصورت بلافاصله به خواب می رود و بدنش خودبخود شروع به حرکت کرده و غلتزنان از پله ها پایین می رود و بعد از آنکه به پایین پله ها رسید دوباره بدون دخالت هیچ نیرویی که عامل آن به چشم بیاید به سمت بالا تا به نقطه ی شروع می چرخد بدون هیچ خراش و آسیب فیزیکی ...
باورتان نمی شود ؟
21 رمضان نزدیک است و امامزاده حنفیه نه چندان دور ، من که احتمالا خواهم رفت تا ببینم آنچه را که شنیده ام .
شاید هم که تجربه اش کنم ...
هر سال در روزهای 21 رمضان ، تاسوعا و عاشورا و مخصوصا 28 صفر این مکان پر می شود از زائرانی که از سرتاسر ایران برای برآوردن حاجتشان آمده اند. هر کس که خواسته ای دارد می رود بالای پله ها روبروی در امام زاده می نشیند. نیت می کند و دراز می کشد. اگر در ایمانش به آنچه اتفاق خواهد افتاد راسخ نباشد و شک کند با لرزشی از بلند خواهد شد و در غیر اینصورت بلافاصله به خواب می رود و بدنش خودبخود شروع به حرکت کرده و غلتزنان از پله ها پایین می رود و بعد از آنکه به پایین پله ها رسید دوباره بدون دخالت هیچ نیرویی که عامل آن به چشم بیاید به سمت بالا تا به نقطه ی شروع می چرخد بدون هیچ خراش و آسیب فیزیکی ...
باورتان نمی شود ؟
21 رمضان نزدیک است و امامزاده حنفیه نه چندان دور ، من که احتمالا خواهم رفت تا ببینم آنچه را که شنیده ام .
شاید هم که تجربه اش کنم ...
Wednesday, September 3, 2008
Monday, September 1, 2008
16

امروز بعد از ظهر رفتم هیئت کوهنوردی و یه کفش کوهنوری مخصوص و گرون از همون خوشگل ها خریدم.
این تصویر کفش کوهی هست که سال 82 از کفش ملی به مبلغ فقط 10000 تومن خریدم. 5 سال این کفش در سخت ترین شرایط با من همراه بود و حتی یکبار هم نشد که من رو جا بذاره . چه جاها که با هم نرفتیم ، چه دیوونگی ها که نکردیم ... خیلی اذیتش کردم ، چند باری هم زخمی شد اما درمانش کردم. هم کفش کوه بود و هم کفش کار .مهم نیست که بنظر بعضی ها خیلی جواد و زپرتی هست مهم اینه که اون یه همراه واقعی بود نه از اون خوش رنگ و لعاب هایی که ادعاشون گوش فلک رو کر کرده اما همون اول راه آدم رو جا می ذارن . ممنونم که این همه سال قدم به قدم تو کوه و بیابون همراهم بودی. اون تابستون اردوی کارورزی یک ماهه تو بیابون های بین مشهد و تربت حیدریه یادته؟ بچه ها با رنگ قرمز رنگت کرده بودن ... گم شدن هامون تو کوه رو یادته ؟ یادته سگ بهمون حمله کرده بود؟ یادته گاو می خواست بزنتمون؟ یادته ... ؟
امیدوارم جانشین شایسته ای برای تو انتخاب کرده باشم...
می خواستم بگم هیچ وقت فراموشت نمی کنم اما دیدم نه دروغه ، از یادم می ری .
از دل برود هر آن که از دیده برفت ...
خیلی دوست داشتم با هم گپی بزنیم ، ببینم تو چی برای گفتن داری اما افسوس که زبونت رو بلد نیستم.
خدانگهدارت
رفیق ناشفیقت ، مازیار
این تصویر کفش کوهی هست که سال 82 از کفش ملی به مبلغ فقط 10000 تومن خریدم. 5 سال این کفش در سخت ترین شرایط با من همراه بود و حتی یکبار هم نشد که من رو جا بذاره . چه جاها که با هم نرفتیم ، چه دیوونگی ها که نکردیم ... خیلی اذیتش کردم ، چند باری هم زخمی شد اما درمانش کردم. هم کفش کوه بود و هم کفش کار .مهم نیست که بنظر بعضی ها خیلی جواد و زپرتی هست مهم اینه که اون یه همراه واقعی بود نه از اون خوش رنگ و لعاب هایی که ادعاشون گوش فلک رو کر کرده اما همون اول راه آدم رو جا می ذارن . ممنونم که این همه سال قدم به قدم تو کوه و بیابون همراهم بودی. اون تابستون اردوی کارورزی یک ماهه تو بیابون های بین مشهد و تربت حیدریه یادته؟ بچه ها با رنگ قرمز رنگت کرده بودن ... گم شدن هامون تو کوه رو یادته ؟ یادته سگ بهمون حمله کرده بود؟ یادته گاو می خواست بزنتمون؟ یادته ... ؟
امیدوارم جانشین شایسته ای برای تو انتخاب کرده باشم...
می خواستم بگم هیچ وقت فراموشت نمی کنم اما دیدم نه دروغه ، از یادم می ری .
از دل برود هر آن که از دیده برفت ...
خیلی دوست داشتم با هم گپی بزنیم ، ببینم تو چی برای گفتن داری اما افسوس که زبونت رو بلد نیستم.
خدانگهدارت
رفیق ناشفیقت ، مازیار
Subscribe to:
Posts (Atom)



















